هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد

کلیات سعدی — غزلیات

هر گه که بر من آن بت عیّار بگذردصد کاروانِ عالم اسرار بگذرد

مست شراب و خواب و جوانی و شاهدیهر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد

هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویشوین دوست منتظر که دگربار بگذرد

گفتم بگوشهٔ بنشینم چو عاقلاندیوانه‌ام کند چو پریوار بگذرد

گفتم دری ز خلق ببندم بروی خویشدردیست در دلم که ز دیوار بگذرد

بازار حسن جملهٔ خوبان شکستهٔره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد

غایب مشو که عمر گرانمایه ضایعستالا دمیکه در نظر یار بگذرد

آسایشست رنج کشیدن ببوی آنکروزی طبیب بر سر بیمار بگذرد

ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ماگر محتسب بخانهٔ خمار بگذرد

سعدی بخویشتن نتوان رفت سویدوستکانجا طریق نیست که اغیار بگذرد

این محتسب که دشمن چنگست و خصم ناییک روز بس که بر در خمار بگذرد

Comments

Loading comments…