هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
کلیات سعدی — غزلیات
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل بکس نسپارمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت بگوش جان من آمددگر نصیحت مردم حکایتست بگوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیدهدل آن به که در سماع نیایمکه گر بپای درآیم بدر برند بدوشم
بیا بصلح من امروز در کنار من امشبکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا بهیچ بدادی و من هنوز بر آنمکه از وجود تو موئی بعالمی نفروشم
بزخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتکه تندرست ملامتکند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنسخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم؟
براه بادیه رفتن به از نشستن باطلو گر مراد نیابم بقدر وسع بکوشم
مکن نصیحت سعدی که گوش فهم نداردچسود مجلس واعظ چو پند می ننیوشم؟
Comments
Loading comments…