هزار سختی اگر بر من آید آسانست
کلیات سعدی — غزلیات
هزار سختی اگر بر من آید آسانستکه دوستی و ارادت هزار چندانست
سفر دراز نباشد بپای طالب دوستکه خار دشت محبت گلست و ریحانست
اگر تو جور کنی جور نیست تربیتستو گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست
نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریختمخالفت نکنم، آن کنم که فرمانست
ز عقل من عجب آید صوابگویانراکه دل بدست تو دادم خلاف در جانست
من از کنار تو دور اوفتادهام نه عجبگرم قرار نباشد، که داغ هجرانست
عجب در آن سر زلف معنبر مفتولکه در کنار تو خسبد چرا پریشانست؟
جماعتی که ندانند حظّ روحانیتفاوتی که میان دواب و انسانست
گمان برند که در باغ عشق سعدی رانظر بسیب زنخدان و نار پستانست
مرا هراینه خاموش بودن اولیترکه جهل پیش خردمند عذر نادانست
وَ ما اُبَرّئُ نَفسی وَلا اُزکیهاکه هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
Comments
Loading comments…