هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
کلیات سعدی — غزلیات
هفتهٔ میرود از عمر و بده روز کشیدکز گلستان صفا بوی وفائی ندمید
آنکه برگشت و جفا کرد و بهیچم بفروختبهمه عالمش از من نتوانند خرید
هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبودگو بگو از لب شیرین که لطیفست و لذیذ
گر من از خار بترسم نبرم دامن گلکام در کامِ نهنگست بباید طلبید
مرو ایدوست که ما بیتو نخواهیم نشستمبر ای یار که ما از تو نخواهیم برید
از تو با مصلحت خویش نمیپردازمکه محالست که در خود نگرد هر که تو دید
آفرین کردن و دشنام شنیدن سهلستچه از آن به که بود با تو مرا گفت و شنید
جهد بسیار بکردم که نگویم غم دلعاقبت جان بدهان آمد و طاقت برسید
آخر ای مطرب ازین پردهٔ عشاق بگردچند گوئی که مرا پرده بچنگ تو درید
تشنگانت بلب ای چشمهٔ حیوان مردندچند چون ماهی بر خشک توانند طپید؟
سخن سعدی بشنو که تو خود زیبائیخاصه آنوقت که در گوش کنی مروارید
Comments
Loading comments…