همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

کلیات سعدی — غزلیات

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی

نظری بدوستان کن که هزار بار ازان بهکه تحیتی نویسی و هدیّتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر تست یارابوصال مرهمی نه چو بانتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی بروز هیجاتو که قلب دوستانرا بمفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا بخدای بخش ما راتو و زهد و پارسائی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که بدلبری سپاریکه چو قبله‌ایت باشد به ازان که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشدچکنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاراننه طریق تست سعدی کم خویش گیر و رستی

Comments

Loading comments…