همه چشمیم تا برون آیی

کلیات سعدی — غزلیات

همه چشمیم تا برون آئیهمه گوشیم تا چه فرمائی

تو نه آن صورتی که بیرویتمتصور شود شکیبائی

من ز دست تو خویشتن بکشمتا تو دستم بخون نیالائی

گفته بودی قیامتم بیننداین گروهی محب سودائی

واینچنین روی دلستان که تراستخود قیامت بود که بنمائی

ما تماشاکنان کوته دستتو درخت بلندبالائی

سر ما و استان خدمت توگر برانی و گر ببخشائی

جان بشکرانه دادن از من خواهگر بانصاف با میان آئی

عقل باید که با صلابت عشقنکند پنجهٔ توانائی

تو چه دانی که بر تو نگذشتستشب هجران و روز تنهائی؟

روشنت گردد این حدیث چو روزگر چو سعدی شبی به‌پیمائی

Comments

Loading comments…