همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی

کلیات سعدی — غزلیات

همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانیوین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

نظر آوردم و بردم که وجودی بتو ماندهمه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیندور همین پرده زنی پردهٔ خلقی بدرانی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماندتا کسی همچو تو باشد که درو خیره بمانی

نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانیمن تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

هر چه در حسن تو گویند چنانی بحقیقتعیبت آنست که با ما بارادت نه چنانی

رمقی بیش نماندست گرفتار غمت راچند مجروح توانداشت بکش تا برهانی

بیش ازین صبر ندارم که تو هر دم بر قومیبنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشدکه برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

سعدیا گر قدمت راه بپایان نرساندباری اندر طلبش عمر بپایان برسانی

Comments

Loading comments…