وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

کلیات سعدی — غزلیات

وقتی دل سودائی میرفت ببستانهابی‌خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها وی مُهر تو بر لبهاوی شور تو در سرها وی سرّ تو در جانها

تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستمبعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامنکوته نظری باشد رفتن بگلستانها

آنرا که چنین دردی از پای در اندازدباید که فرو شوید دست از همه درمانها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شایدچون عشق حرم باشد سهلست بیابانها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آیدما نیز یکی باشیم از جملهٔ قربانها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابروباید که سپر باشد پیش همه پیکانها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقشمیگویم و بعد از من گویند بدورانها

Comments

Loading comments…