وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
کلیات سعدی — غزلیات
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جویگر سر صحرات باشد سروبالائی بجوی
ور بخلوت با دلارامت میسر میشوددر سرایت خود گلفشانست سبزی گو مروی
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرمستتا کجا بودی که جانم تازه میگردد ببوی؟
مطربان گوئی در آوازند و مستان در سماعشاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرودگر ترک من نمیگوئی بترک من بگوی
ایکه پای رفتنت کندست و راه وصل تندبازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کردکاب چشمست اینکه پیشت میرود یا آب جوی
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباشگوی مسکین را چه تاوانست؟ چوگانرا بگوی
ایکه گفتی دل بشوی از مهر یار مهربانمن دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاهشاهد بازی فراخ و زاهدان تنگخوی
یا بترک من بگوی ای سرکش نامهربانبر اسیران رحمت آور یا بترک من بگوی
سعدیا مستی و مستوری بهم نایند راستشاهدان بازی مزاج و صوفیان بس تنگخوی
Comments
Loading comments…