وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
کلیات سعدی — غزلیات
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال منتا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نالهٔ زیر و زار من زارترست هر زمانبسکه بهجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تودستنمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی بهر کسیمیرسد و نمیرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنین کندهم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری باز نگر که بگذردفقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیاکآه تو تیره میکند آینهٔ جمال من
Comments
Loading comments…