پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

کلیات سعدی — غزلیات

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق نداردسُست‌عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم بقیامت که چه خواهیدوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچمتا بگویند پس از من که بسر برد وفا را

خنک آن درد که یارم بعیادت بسر آیددردمندان بچنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کنتا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بداردبسر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل بدندانچون تأمل کند این صورت انگشت‌نما را

آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودتکه سراپای بسوزند من بیسر و پا را

چشمِ کوته‌نظران بر ورق صورت خوبانخط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده برویت نگرانست ولیکنخودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماندبسر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما راقل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

گر مخیر بکنندم که درین مُلک چه خواهیدوست ما را و جهان جمله بیکبار شما را

Comments

Loading comments…