پیوند روح می‌کند این باد مشک بیز

کلیات سعدی — غزلیات

پیوند روح میکند این باد مشکبیزهنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز

شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنهعنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز

ور دوست دست میدهدت هیچ گو مباشخوشتر بود عروس نکوروی بی جهاز

امروز باید ار کرمی میکند سحابفردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز

من در وفا و عهد چنان کند نیستمکز دامن تو دست بدارم بتیغ تیز

گر تیغ میزنی سپر اینک وجود منعیار مدعی کند از دشمن احتراز

فردا که سر ز خاک برآرم اگر ترابینم، فراغتم بود از روز رستخیز

تا خود کجا رسد بقیامت نماز منمن روی در تو و همه کس روی در حجاز

سعدی بدام عشق تو در پای بند ماندقیدی نکردهٔ که میسر شود گریز

لیکن بدست خویشتنم ده که گفته‌انداز دوستان تحمل و از دشمنان ستیز

تا خود کجا رسد بقیامت حدیث منکِم روی در جمال تو باشد نه در حجاز

Comments

Loading comments…