چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنم

کلیات سعدی — غزلیات

چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنمشکر خدا که باز شد دیدهٔ بخت روشنم

هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنمباورم این نمیشود با تو نشسته کاین منم

دامن خیمه بر فکن دشمن و دوست گو ببینکاینهمه لطف میکند دوست برغم دشمنم

عالم شهر گو مرا وعظ مگو که نشنومپیر محله گو مرا توبه مده که بشکنم

گر بزنی بخنجرم کز پی او دگر مرونعرهٔ شوق میزنم تا رمقیست در تنم

این نه نصیحتی بود کز غم دوست توبه کنسخت سیه دلی بود آنکه ز دوست برکنم

گر همه عمر بشکنم عهد تو پس درست شدکاینهمه ذکر دوستی لاف دروغ میزنم

پیشم ازین سلامتی بود و دلی و دانشیعشق تو آتشی بزد پاک بسوخت خرمنم

شهری اگر بقصد من جمع شوند و متفقبا همه تیغ برکشم وز تو سپر بیفکنم

چند فشانی آستین بر من و روزگار مندست رها نمیکند مهر گرفته دامنم

گر بمراد من روی ور نروی تو حاکمیمن بخلاف رای تو گر نفسی زنم زنم

اینهمه نیش میخورد سعدی و پیش میرودخون برود درین میان گر تو توئی و من منم

می‌شنوم که سعدیا راه مخوف میرویگر نروم نمیشود صبر و قرار ممکنم

عاشق جان خویش را بادیه سهمگین بودمن بهلاک راضیم لاجرم از خود ایمنم

Comments

Loading comments…