چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
کلیات سعدی — غزلیات
چنان بموی تو آشفتهام ببوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر بروی کسم دیده بر نمیباشدخلیل من همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیستبجانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت بهوش باز آیدکسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من بتو و دیگران بخود مشغولمعاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدیکه قطره سیل شود چون بیکدگر پیوست
خوشست نام تو بُردن ولی دریغ بوددرین سخن که بخواهند بُرد دست بدست
Comments
Loading comments…