چنان در قید مهرت پای بندم
کلیات سعدی — غزلیات
چنان در قید مهرت پای بندمکه گوئی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بیدرمان بگریمگهی بر حال بیسامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد بیکبارحدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوستمده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاشمعاذالله من این صورت نبندم
چه جانها در غمت فرسود و تنهانه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکاماگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گوربر آساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایتگر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت تستمن این بیداد بر خود میپسندم
Comments
Loading comments…