چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

کلیات سعدی — غزلیات

چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوئی؟جنایت از طرف ماست یا تو بدخوئی؟

تو از نبات گرو بردهٔ بشیرینیباتفاق، ولیکن نبات خودروئی

هزار جان بارادت تو را همی جویندتو سنگدل بلطافت دلی نمیجوئی

ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کردبیا و گر همه بد کردهٔ که نیکوئی

تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشدبگوی ازان لب شیرین که نیک میگوئی

گلم نباید و سروم بچشم درنایدمرا وصال تو باید که سرو گلبوئی

هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشتخدنگ غمزهٔ خوبان ز دلق نه توئی

بدست جهد نشاید گرفت دامن کاماگر نخواهدت ای نفس خیره می‌پوئی

درست شد که بیکدل دو دوست نتوان داشتبترک خویش بگوی ای که طالب اوئی

همینکه پای نهادی بر آستانهٔ عشقبدست باش که دست از جهان فروشوئی

درازنای شب از چشم دردمندان پرستو قدر آب چه دانی که بر لب جوئی؟

ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آیدهزار سال پس از مرگش ار بینبوئی

Comments

Loading comments…