چه خوش بود دو دلارام دست در گردن

کلیات سعدی — غزلیات

چه خوش بود دو دلارام دست در گردنبهم نشستن و حلوای آشتی خوردن

بروزگار عزیزان که روزگار عزیزدریغ باشد بیدوستان بسر بردن

اگر هزار جفا سروقامتی بکندچو خود بیاید عذرش بباید آوردن

چه شکر گویمت ای باد مشکبوی وصالکه بوستان امیدم بخواست پژمردن

فراق روی تو هر روز نفس کشتن بودنظر بشخص تو امروز روح پروردن

کسیکه قیمت ایام وصل نشناسدببایدش دو سه روزی مفارقت کردن

اگر سری برود بیگناه در پائیبخردهٔ ز بزرگان نشاید آزردن

بتازیانه گرفتم که بیدلی بزنیکجا تواند رفتن کمند در گردن؟

کمال شوق ندارند عاشقان صبورکه احتمال ندارد بر آتش افسردن

گر آدمی صفتی سعدیا بعشق بمیرکه مذهب حیوانست همچنین مردن

Comments

Loading comments…