چه درد دلست اینچه من درفتادم
کلیات سعدی — غزلیات
چه درد دلست اینچه من درفتادمکه در دام مهر تو دلبر فتادم؟
چه بد کرده بودم که ناگه ازینسانبدست تو شوخ ستمگر فتادم؟
مرا با چنین دل سر عشقبازینبود اختیاری ولی درفتادم
بمیدان عشق تو در اسب سوداهمیتاختم تیز و در سر فتادم
بدینگونه هرگز نیفتادم ارچهدرین شیوه صد بار دیگر فتادم
ز غرقاب این غم رهائی نیابمکه در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و روی و خلاش بدیدمبسر در گل و مشک و شکر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکینبدان خاک مشکین بچه درفتادم
دران چاه جانم خوش افتاد لیکنز بدبختی خویش بر در فتادم
به طالع همی خورده سعدی همه عمرکه بودی تو غمخوار و غمخور فتادم (؟)
Comments
Loading comments…