چه رویست آن که پیش کاروانست
کلیات سعدی — غزلیات
چه رویست آنکه پیش کاروانست؟مگر شمعی بدست ساروانست
سلیمانست گوئی در عماریکه بر باد صبا تختش روانست
جمال ماهپیکر بر بلندیبدان ماند که ماه آسمانست
بهشتی صورتی در جوف محملچو برجی کافتابش در میانست
خداوندان عقل این طرفه بینندکه خورشیدی بزیر سایبانست
چو نیلوفر در آب و مهر در میغپریرخ در نقاب پرنیانست
ز روی کار من برقع برانداختبیکبار، آنکه در برقع نهانست
شتر پیشی گرفت از من برفتارکه بر من بیش ازو بار گرانست
زهی اندک وفای سست پیمانکه آن سنگین دل نامهربانست
ترا گر دوستی با ما همین بودوفای ما و عهدِ ما همانست
بدار ای ساربان آخر زمانیکه عهد وصل را آخر زمانست
وفا کردیم و با ما غدر کردندبرو سعدی که این پاداش آنست
ندانستی که در پایان پیرینه وقت پنجه کردن با جوانست
Comments
Loading comments…