چه کسی که هیچکس را به تو بر نظر نباشد
کلیات سعدی — غزلیات
چکسی که هیچکس را بتو بر نظر نباشدکه نه در تو باز ماند مگرش بصر نباشد
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانیکه ز دوستی بمیریم و ترا خبر نباشد
مکن ار چه میتوانی که ز خدمتم برانینزنند سائلی را که دری دگر نباشد
برهت نشسته بودم که نظر کنی بحالمنکنی، که چشم مستت ز خمار برنباشد
همه شب درین حدیثم که خنک تنی که داردمژهٔ بخواب و بختی که بخواب درنباشد
چه خوشست مرغ وحشی که جفای کس نبیندمن و مرغ خانگی را بکشند و پَر نباشد
نه من آن گناه دارم که بترسم از عقوبتنظری که سر نبازی ز سر نظر نباشد
قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نهکه شبیت خون بریزد که درو قمر نباشد
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با اوسخنی ز عشق گویند و درو اثر نباشد
شب و روز رفت باید قدم روندگانراچو بمأمنی رسیدی دگرت سفر نباشد
عجبست پیش بعضی که ترست شعر سعدیورق درخت طوبیست چگونه تر نباشد؟
Comments
Loading comments…