چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

کلیات سعدی — غزلیات

چکند بنده که گردن ننهد فرمان را؟چکند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زندعاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشتسر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده بر افتادی از آن منظر حسنتا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندیتا دگر عیب نگویند من حیران را

لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینمهمه را دیده نباشد که ببینند آن را

چشم گریان مرا حال بگفتم بطبیبگفت یک بار ببوس آن دهن خندان را

گفتم آیا که درین درد بخواهم مردن؟که محالست که حاصل کنم این درمان را

پنجه با ساعد سیمین نه بعقل افکندمغایت جهل بود مشت زدن سندان را

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهاتغرقه در نیل چه اندیشه کند باران را؟

سر بنه گر سر میدان ارادت داریناگزیرست که گوئی بود این میدان را

Comments

Loading comments…