چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
کلیات سعدی — غزلیات
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنشچشم بد را گفتم الحمدی بِدَم پیرامنش
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کاردست او در گردنم یا خون من در گردنش
هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشتگو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش
گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لالهایستاز قفا باید برون کردن زبانِ سوسنش
ماه و پروینش نیارم گفت و سرو و آفتابلطف جان در جسم دارد جسم در پیراهنش
آستین از چنگ مسکینان گرفتم درکشدچون تواند رفت و چندین دست دل در دامنش
من سبیل دشمنان کردم نصیب عرض خویشدشمن آنکس در جهان دارم که دارد دشمنش
گر تنم موئی شود از دست جور روزگاربر من آسانتر بود کاسیب موئی بر تنش
تا چه رویست آنکه حیران ماندهام در وصف اوصبحی از مشرق همی تابد یکی از روزنش
بعد ازین ای یار اگر تفصیل هشیاران کنندگر در آنجا نام من بینی قلم بر سر زنش
لایق سعدی نبود این خرقهٔ تقوی و زهدساقیا جامی بده وین جامه از سر برکنش
Comments
Loading comments…