چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی

کلیات سعدی — غزلیات

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامیکش یار هم آواز بگیرند بدامی؟

دیشب همه شب دست در آغوش سلامتو امروز همه روز تمنای سلامی

آن بودی گل و سنبل و نالیدن بلبلخوش بود دریغا که نکردند دوامی

از من مطلب صبر جدائی که ندارمسنگیست فراق و دل محنت زده جامی

در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبدخوکردهٔ صحبت که برافتد ز مقامی

بیدوست حرامست جهان دیدن مشتاققندیل بکش تا بنشینم بظلامی

چندان بنشینم که برآید نفس صبحکانوقت بدل میرسد از دوست پیامی

آنجا که توئی رفتن ما سود نداردالا بکرم پیش نهد لطف تو گامی

زان عین که دیدی اثری بیش نماندستجانی بدهان آمده در حسرت کامی

سعدی سخن یار نگوید بر اغیارهرگز نبرد سوختهٔ قصه بخامی

Comments

Loading comments…