چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
کلیات سعدی — غزلیات
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشتز ابر دیده کنارم باشک تر میگشت
ز شور عشق تو در کام جان خستهٔ منجواب تلخ تو شیرینتر از شکر میگشت
خوی عذار تو بر خاک تیره میافتادوجود مرده ازان آب جانور میگشت
اگر مرا بزر و سیم دسترس بودیز سیم سینهٔ تو کار من چو زر میگشت
دل از دریچهٔ فکرت بنفس ناطقه دادنشان حالت زارم که زارتر میگشت
ز شوق روی تو اندر سر قلم سودافتاد و چون من سودازده بسر میگشت
ز خاطرم غزلی سوزناک روی نمودکه در دماغ فراغ من اینقدر میگشت
Comments
Loading comments…