کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
کلیات سعدی — غزلیات
کارم چو زلف یار پریشان و درهمستپشتم بسان ابروی دلدار پرخمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفتاین شادی کسی که درین دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمانیا خود درین زمانه دل شادمان کمست؟
زینسان که میدهد دل من داد هر غمیانصاف ملک عالم عشقش مسلمست
دانی خیال روی تو در چشم من چگفت؟آیا چه جاست اینکه همه روزه با نَمست؟
خواهی چو روز روشن دانی تو حال من؟از تیره شب بپرس که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستیّ و دلبرمپیوندی این چنین که میان من و غمست
Comments
Loading comments…