کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

کلیات سعدی — غزلیات

کاروانی شکر از مصر بشیراز آیداگر آن یار سفرکردهٔ ما بازآید

گو تو بازآی که گر خون منت در خوردستپیشت آیم چو کبوتر که بپرواز آید

نام و ننگ و دل و دین گو برود، اینمقدارچیست تا در نظر عاشق جانباز آید؟

من خود این سنگ بجان میطلبیدم همه عمرکاین قفس بشکند و مرغ بپرواز آید

اگر این داغ جگرسوز که بر جان منستبر دل کوه نهی سنگ بآواز آید

من همانروز که روی تو بدیدم گفتمهیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاسآنکه محبوب منست از همه ممتاز آید

گر تو بازآئی و بر ناظر سعدی برویهیچ غم نیست که منظور باعزاز آید

Comments

Loading comments…