کاروان میرود و بار سفر میبندند
کلیات سعدی — غزلیات
کاروان میرود و بار سفر میبندندتا دگربار که بیند که بما پیوندند
خیلتاشان جفاکار و محبان ملولخیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرورعاقبت روز جدائی پس پشت افکندند
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنینمکن ایدوست که از دوست جفا نپسندند
ما همانیم که بودیم و محبت باقیستترک صحبت نکند دل که بمهر آکندند
عیب شیرین دهنان نیست که خون میریزندجرم صاحبنظرانست که دل میبندند
مرض عشق نه دردیست که میشاید گفتبا طبیبان که درین باب نه دانشمندند
ساربان رخت منه بر شتر و بار مبندکه درین مرحله بیچاره اسیری چندند
طبع خُرسند نمیباشد و بس مینکندمهر آنان که بنادیدن ما خُرسندند
مجلس یاران بی نالهٔ سعدی خوش نیستشمع میگرید و نظارّگیان میخندند
Comments
Loading comments…