کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
کلیات سعدی — غزلیات
کس از این نمک ندارد که تو ایغلام داریدل ریش عاشقانرا نمکی تمام داری
نه من اوفتاده تنها بکمند آرزویتهمه کس سر تو دارد تو سر کدام داری؟
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارامتحیرم ندانم که تو خود چه نام داری
نظری بلشکری کن که هزار خون بریزیبخلاف تیغ هندی که تو در نیام داری
صفت رخام دارد تن نرم نازنینتدل سخت نیز با او نه کم از رخام داری
همه دیدهها بسویت نگران حسن رویتمنت آن کمینه مرغم که اسیر دام داری
چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی؟مگر آنکه ما گدائیم و تو احتشام داری
بجز این گنه ندانم که محب و مهربانمبچه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
گله از تو حاشلله نکنند و خود نباشدمگر از وفای عهدی که نه بردوام داری
نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرمکه تو در دلم نشستی و سر مقام داری
سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصریخجلست ازین حلاوت که تو در کلام داری
Comments
Loading comments…