کس به چشم در نمی‌آید که گویم مثل اوست

کلیات سعدی — غزلیات

کس بچشم در نمیآید که گویم مثل اوستخود بچشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست

هر که با مستان نشیند ترک مستوری کندآبروی نیکنامان در خرابات آبجوست

جز خداوندان معنی را نغلطاند سماعاولت مغزی بباید تا برون آئی ز پوست

بنده‌ام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبرهر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست

عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجودباز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست

عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنیزیر هر موئی دلی بینی که سرگردان چو گوست

سعدیا چندانکه خواهی گفت وصف روی یارحسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست

Comments

Loading comments…