کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

کلیات سعدی — غزلیات

کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیستهیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست

سرو زیبا و بزیبائی بالای تو نهشهد شیرین و بشیرینی گفتار تو نیست

خود که باشد که ترا بیند و عاشق نشود؟مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست

کس ندیدست ترا یک نظر اندر همه عمرکه همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست

آدمی نیست مگر کالبدی بیجانستآنکه گوید که مرا میل بدیدار تو نیست

ایکه شمشیر جفا بر سر ما آختهٔصلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست

جور تلخست ولیکن چکنم گر نبرم؟چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست

من سری دارم و در پای تو خواهم بازیدخجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست

بجمال تو که دیدار ز من باز مگیرکه مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

سعدیا گر نتوانی که کمِ خود گیریسر خود گیر که صاحبنظری کار تو نیست

Comments

Loading comments…