که می‌رود به شفاعت که دوست بازآرد

کلیات سعدی — غزلیات

که میرود بشفاعت که دوست بازآرد؟که عیش خلوت بی او کدورتی دارد

کرا مجال سخن گفتنست بحضرت اومگر نسیم صبا کاین پیام بگذارد

ستیزه بردن با دوستان همین مثلستکه تشنه چشمهٔ حیوان بگل بینبارد

مرا که گفت دل از یار مهربان بردارباعتماد صبوری؟ که شوق نگذارد

حرام باد بر آنکس نشست با معشوقکه از سر همه برخاستن نمی‌یارد

درست ناید از آن مدعی حقیقت عشقکه در مواجهه تیغش زنند و سر خارد

بکام دشمنم ایدوست اینچنین مگذارکس این کند که دل دوستان بیازارد؟

بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشینمیرد آنکه بدست تو روح بسپارد

حکایت شب هجران که بازداند گفت؟مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد

که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود؟مرا تمام یقین شد که سهو پندارد

Comments

Loading comments…