کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

کلیات سعدی — غزلیات

کیست آن لعبت خندان که پریوار برفتکه قرار از دل دیوانه بیکبار برفت

باد بوی گل رویش بگلستان آوردآب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت میکردیمچون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

بعد ازین عیب و ملامت نکنم مستانراکه مرا در حق این طایفه انکار برفت

در سرم بود که هرگز ندهم دل بخیالبسرت کز سر من آن همه پندار برفت

آخر این مور میان بستهٔ افتان خیزانچه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت؟

بخرابات چه حاجت که یکی مست شود؟که بدیدار تو عقل از سر هشیار برفت

بنماز آمده محراب دو ابروی تو دیددلش از دست ببردند و بزنّار برفت

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویندنه بصدق آمده بود اینکه بآزار برفت

تو نه مرد گل بستان امیدی سعدیکه بپهلو نتوانی بسر خار برفت

Comments

Loading comments…