کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

کلیات سعدی — غزلیات

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیستیا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست

نه حلالست که دیدار تو بیند هر کسکه حرامست بر آنکش نظری طاهر نیست

همه کس را مگر این ذوق نباشد که مراکانچه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست

هر شبی روزی و هر روز زوالی داردشب وصل من و معشوقِ مرا آخر نیست

هر که با غمزهٔ خوبان سر و کاری داردسست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

هر که سرپنجهٔ مخضوب تو بیند گویدگر برین دست کسی کشته شود نادر نیست

سر موییم نظر کن که من اندر تن خویشیکسر موی ندانم که ترا ذاکر نیست

همه دانند که سودازدهٔ دلشده راچاره صبرست ولیکن چکند قادر نیست

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندیبزبان چند بگویم که دلم حاضر نیست

گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلستتو مینداز که مخذول ترا ناصر نیست

التفات از همه عالم بتو دارد سعدیهمتی کان بتو مصروف بود قاصر نیست

Comments

Loading comments…