گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
کلیات سعدی — غزلیات
گرم قبول کنی ور برانی از بَر خویشنگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
تو دانی ار بنوازی و گر بیندازیچنانکه در دلت آید برأی انور خویش
نظر بجانب ما گر چه منتست و ثوابغلام خویش همی پروری و چاکر خویش
اگر برابر خویشم بحکم نگذاریخیال روی تو نگذارم از برابر خویش
حدیث صبر من از روی تو همان مَثلستکه صبر طفل بشیر از کنار مادر خویش
رواست گر همه خلق از نظر بیندازیکه هیچ خلق نبینی بحسن و منظر خویش
بعشق روی تو گفتم که جان برافشانمدگر بشرم درافتادم از محقر خویش
تو سر بصحبت سعدی درآوری؟ هیهاتزهی خیال که من کردهام مصور خویش
چه بر سر آید ازین شوق غالبم دانی؟همانچه مورچه را بر سر آمد از پر خویش
مرا نصیحت بیگانه منفعت نکندکه راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش
Comments
Loading comments…