گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم

کلیات سعدی — غزلیات

گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنماوّل کسیکه لاف محبت زند منم

گویند پای دار اگرت سر دریغ نیستگو سر قبول کن که بپایش در افکنم

امکان دیده بستنم از روی دوست نیستاولیتر آنکه گوش نصیحت بیاکنم

آورده‌اند صحبت خوبان که آتشستبر من بنیم جو که بسوزند خرمنم

من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاددر قید او که یاد نیاید نشیمنم

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشمبرگیرم آستین برود تا بدامنم

گر پیرهن بدر کنم از شخص ناتوانبینی که زیر جامه خیالیست یا تنم

شرطست احتمال جفاهای دشمنانچوندل نمیدهد که دل از دوست برکنم

دردی نبوده را چه تفاوت کند که منبیچاره درد میخورم و نعره میزنم

بر تخت جم پدید نیاید شب درازمن دانم این حدیث که در چاه بیژنم

گویند سعدیا مکن، از عشق توبه کنمشکل توانم و نتوانم که نشکنم

Comments

Loading comments…