گر من ز محبتت بمیرم

کلیات سعدی — غزلیات

گر من ز محبتت بمیرمدامن بقیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیرستوز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمنداندرمان دگر نمی‌پذیرم

آنکس که بجز تو کس ندارددر هر دو جهان، من آن فقیرم

ای محتسب از جوان چه خواهی؟من توبه نمیکنم که پیرم

یکروز کمان ابروانشمی‌بوسم و گو بزن بتیرم

ای باد بهار عنبرین بویدر پای لطافت تو میرم

چون میگذری بخاک شیرازگو من بفلان زمین اسیرم

در خواب نمیروم که بیدوستپهلو نه خوشست بر حریرم

ای مونس روزگار سعدیرفتی و نرفتی از ضمیرم

Comments

Loading comments…