یاد دارم که روزگاری بود
کلیات سعدی — غزلیات
یاد دارم که روزگاری بودکه مرا پیش غمگساری بود
با لب یار و در بر دلدارهر زمانیم کار و باری بود
جام عیش مرا نه دُردی بودگل وصل مرا نه خاری بود
زاهوی شیرگیر روبه بازدل بیچاره را شکاری بود
گرد آب حیات بر خورشیداز خط او بنفشه زاری بود
همه اسباب عیشم آمادهیا رب آن خود چه روزگاری بود
گر جهان موجها زدی ز اغیارسعدیش بس گزیده یاری بود
Comments
Loading comments…