یار من آن که لطف خداوند یار اوست
کلیات سعدی — غزلیات
یار من آنکه لطف خداوند یار اوستبیداد و داد و ردّ و قبول اختیار اوست
دریای عشق را بحقیقت کنار نیستور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
در عهد لیلی اینهمه مجنون نبودهاندوین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
صاحبدلی نماند درین فصل نوبهارالاّ که عاشق گل و مجروح خار اوست
دانی کدام خاک برو رشک میبرم؟آنخاک نیکبخت که در رهگذار اوست
باور مکن که صورت او عقل من ببردعقل من آن ببرد که صورتنگار اوست
گر دیگران بمنظر زیبا نظر کنندما را نظر بقدرت پروردگار اوست
اینم قبول بس که بمیرم بر آستانتا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
بر جور و بیمرادی و درویشی و هلاکآنرا که صبر نیست محبت نه کار اوست
سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویشعبد آن کند که رای خداوندگار اوست
Comments
Loading comments…