یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
کلیات سعدی — غزلیات
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرمگرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیستکجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ببند یکنفس ای آسمان دریچهٔ صبحبر آفتاب، که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدرست یا ستارهٔ روزتوئی برابر من یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستاناگر نبودی تشویش بلبل سحرم
بدین دو دیده که امشب ترا همی بینمدریغ باشد فردا که دیگری نگرم
روان تشنه برآساید از وجود فراتمرا فرات ز سر بر گذشت و تشنهترم
چو میندیدمت از شوق بیخبر بودمکنون که با تو نشستم ز ذوق بیخبرم
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیستبغیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بودو گر حجاب شود تا بدامنش بدرم
مگوی سعدی ازین درد جان نخواهد بردبگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم؟
توئی برابر من یا خیال در نظرمکه من بطالع خود هرگز این گمان نبرم
تو همچنانکه شکر در کنار و من چو عودگرم بر آتش سوزان نهند غم نخورم
Comments
Loading comments…