الا گر بختمند و هوشیاری
کلیات سعدی — مواعظ
الا گر بختمند و هوشیاریبقول هوشمندان گوش داری
شنیدم کاسب سلطانی خطا کردبپیوست از زمین بر آسمان گرد
شه مسکین از اسب افتاد مدهوشچو پیلش سر نمیگردید در دوش
خردمندان نظر بسیار کردندز درمانش بعجز اقرار کردند
حکیمی باز پیچانید رویشمفاصل نرم کرد از هر دو سویش
دگر روز آمدش پویان بدرگاهببوی آنکه تمکینش کند شاه
شنیدم کان مخالف طبع بدخویببیشکری بگردانید ازو روی
حکیم از بخت بیسامان برآشفتبرون از بارگه میرفت و میگفت
سرش برتافتم تا عافیت یافتسر از من عاقبت بدبخت برتافت
چو از چاهش برآوردی و نشناختدگر واجب کند در چاهش انداخت
غلامش را گیاهی داد و فرمودکه امشب در شبستانش کنی دود
وز آنجا کرد عزم رخت بستنکه حکمت نیست بیحرمت نشستن
شهنشه بامداد از خواب برخاستنه روی از چپ همی گشتش نه از راست
طلب کردند مرد کاردانراکجا بینی دگر برق جهانرا؟
پریشان از جفا میگفت هر دمکه بد کردم که نیکوئی نکردم
چو به بودی طبیب از خود میازارکه بیماری توان بودن دگربار
چو باران رفت بارانی میفکنچو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروشکه دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنائی دل بیکبارچراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کدمی چون کرّهٔ خرچو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمت شناسیکه بدفرجامی آرد ناسپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیستهر آنکو حق نداند آدمی نیست
و گر دانی که بدخوئی کند یارتو خوی خوب خویش از دست مگذار
الا تا بر مزاج و طبع عامینگوئی ترک خیر و نیکنامی
من این رمز و مثال از خود نگفتمدُری پیش من آوردند سفتم
ز خردی تا بدین غایت که هستمحدیث دیگری بر خود نبستم
حکیمی این حکایت بر زبان رانددریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
بنظم آوردمش تا دیر ماندخردمند آفرین بر وی بخواند
الا ای نیکرای نیک تدبیرجوانمرد و جوان طبع و جهانگیر
شنیدم قصههای دلفروزتمبارک باد سال و ماه روزت
ندانستند قدر فضل و رایتوگرنه سر نهادندی بپایت
تو نیکوئی کن و در دجله اندازکه ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودندکه نیکاندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویشتو نیکوکار باش و بد میندیش
شنیدم هرچه در شیراز گویندبهفت اقلیم عالم باز گویند
که سعدی هرچه گوید پند باشدحریص پند دولتمند باشد
خدایت ناصر و دولت معین باددعای نیک خواهانت قرین باد
مراد و کام و بختت همنشین بادترا و هرکه گوید همچنین باد
هر که آمد برِ خدای قبولنکند هیچش از خدا مشغول
یونس اندر دهان ماهی شدهمچنان مونس آلهی شد
بحال نیک و بد راضی شو ای مردکه نتوان طالع بد را نکو کرد
چو سگ را بخت تاریکست و شبرنگهم از خردی زنندش کودکان سنگ
بکوش امروز تا گندم بپاشیکه فردا بر جوی قادر نباشی
تو خود بفرست برگ رفتن از پیشکه خویشانرا نباشد جز غم خویش
ایخداوندان طاق و طمطراقصحبت دنیا نمیارزد فراق
اندک اندک خان و مان آراستنپس بیکبار از سرش برخاستن
بیکسال در جادوئی ارمنیمیان دو شخص افکند دشمنی
سخن چین بدبخت در یکنفسخلاف افکند در میان دو کس
Comments
Loading comments…