ان هوی النفس یقد العقال

کلیات سعدی — مواعظ

ان هوی‌النفس یقد العقاللایتهدی و یعی ما یقال

خاک من و تست که باد شمالمی‌بردش سوی یمین و شمال

ما لک فی‌الخیمة مستلقیاوانتهض القوم و شدوا الرّحال

عمر بافسوس برفت آنچه رفتدیگرش از دست مده بر محال

قد وعرالمسلک یا ذاالفتیافلح من هَیأ زادالمآل

بس که در آغوش لحد بگذردبر من و تو روز و شب و ماه و سال

لاتک تغتر بمعمورةیعقبها الهدم او الانتقال

گر بمثل جام جمست آدمیسنگ اجل بشکندش چونسفال

لو کشف التربة عن بدرهملم یُر الاّکدقیق الهلال

بسکه درین خاک ممزق شدستپیکر خوبان بدیع الجمال

واندرس الرسم بطول الزمانوانتخر العظم بمراللیال

ایکه درونت بگنه تیره شدترسمت آئینه نگیرد صقال

مالک تعصی و منادی القبولمن قبل الحق ینادی تعال؟

زنده دل مرده ندانی که کیست؟آنکه ندارد بخدای اشتغال

عز کریم احد لایزولجلّ قدیم صمد لایزال

پادشهان بر در تعظیم اودست برآورده بحکم سؤال

کم حزن فی بلد بلقعمن علیها بسحاب ثقال

بار خدائی که درون صدفدُر کند از قطرهٔ آب زلال

ان نطق العارف فی وصفهیعجز عن شان عدیم المثال

کار مگس نیست درین ره پریدبلکه بسوزد پر عنقا و بال

کم فطن بادر مستفهماعاد و قد کل لسان‌المقال

فهم بسی رفت و نبودش طریقوهم بسی گشت و نماندش مجال

لودنت الفکرة من حجبهلاحترقت من سبحات الجلال

بر دل عشاق جمالش خوشستتلخی هجران بامید وصال

اصبح من غایة الطافهیجترم العبد و یبقی النوال

بنده دگر بر که کند اعتمادگر نکند بر کرم ذوالجلال

ان مقالی حکم فاعتبرموعظة تسمع صم الجبال

هر که بگفتار نصیحت کنانگوش ندارد بخورد گوشمال

بادیة المحشر واد عمیقتمتحن النفس و تمضی الجمال

گر قدمت هست چو مردان بروور عملت نیست چو سعدی بنال

رب اعنی و اقل عثرتیانت رجائی و علیک اتکال

Comments

Loading comments…