تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان
کلیات سعدی — مواعظ
ترا که گفت که برقع برافکن ای فتانکه ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
پری که در همه عالم بحسن موصوفستز شرم چون تو پریزاده میرود پنهان
بدستهای نگارین چو در حدیث آییهزار دل ببری زینهار ازین دستان
دل از جفای تو گفتم بدیگری بدهمکسم بحسن تو ای دلستان نداد نشان
لبان لعل تو با هر که در حدیث آیدبراستی که ز چشمش بیوفتد مرجان
اگر هزار جراحت کنی تو بر دل ریشدوای درد منست آن دهان مرهمدان
عوام خلق بانگشت مینمایندممن از تعجب انگشت فکر بر دندان
امید وصل تو جانم برقص میآردچو باد صبح که در گردش آورد ریحان
ز خلق گوی لطافت تو بردهٔ امروزکه دل بدست تو گوئیست در خم چوگان
چنانکه صاحب عادل علاء دولت و دینبدست فتح و ظفر گوی دولت از میدان
جمال عالم انسان و عین اهل ادبکه هیچ عین ندیدست مثل او انسان
بروج قصر معالیش از آن رفیعترستکه تیر وهم برون آید از کمان گمان
من این سخن نه سزاوار قدر او گفتمکه سعی در همه بابی بقدر وسع و توان
چو مصطفی که عبارت بفهم وی نرسدولی مبالغهٔ خویش میکند حسان
بضاعت من و بازار علم و حکمت اومثال قطره و دجلست و دجله و عمان
سرِ خجالتم از پیش بر نمیآیدکه دُر چگونه بدریا برند و لعل بکان
اگر نه بندهنوازی از آنطرف بودیمن این شکر نفرستادمی بخوزستان
متاع من که خرد در بلاد فضل و ادب؟حکیم راهنشین را چه وقع در یونان؟
ولیک با همه جرمم امید مغفرتستکه ترّه نیز بود بر مواید سلطان
مرا قبول شما نام در جهان گستردمرا بصاحب دیوان عزیز شد دیوان
ملاذ اهل دل امروز خاندان شماستکه باد تا بقیامت بدولت آبادان
ز مال و منصب دنیا جز این نمیماندمیان اهل مروّت که یاد باد فلان
سرای آخرت آباد کن بحسن عملکه اعتماد بقا را نشاید این بنیان
حیوة مانده غنیمت شمر که باقی عمرچو برف بر سر کوهست روی در نقصان
بمرد و هیچ نبرد آنکه جمع کرد و نخوردبخور ببخش بده ایکه میتوانی هان
چو خیری از تو بغیری رسد فتوحشناسکه رزق خویش بدست تو میخورد مهمان
کرم بجای خردمند کن چو بتوانیکه ابر گم نکند بر زمین خوش باران
سخن دراز کشیدم باعتماد قبولکه رحمت تو ببخشد هزار ازین عصیان
مرا که طبع سخنگوی در حدیث آمدنه مرکبیست که بازش توان کشید عنان
اگر سفینهٔ شعرم روان بود نه عجبکه میرود بسرم از تنور دل طوفان
تو کوه جودی و من در میان ورطهٔ فقرمگر بشرطهٔ اقبالت اوفتم بکران
دو چیز خواهمت از کردگار فرد عزیزدوام دولت دنیا و ختم بر ایمان
خلاف نیست در آثار برّ و معروفتکه دیر سال بماند تو دیرسال بمان
فلک مساعد و اقبال یار و بخت قرینتنت درست و امیدت روا و حکم روان
ز نائبات قضا در پناه بار خدایز حادثات قران در حمایت قرآن
همای معدلتت سایه کرده بر سر خلقببوم حادثه بوم مخالفان ویران
بدین دو مصرع آخر که ختم خواهم کردامید هست بتحسین و گوش بر احسان
دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثوابوزین دو درگذری کل من علیها فان
Comments
Loading comments…