رباعیات
کلیات سعدی — مواعظ
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشستپنداشت که مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن که خیمه میباید کندگو رخت منه که بار میباید بست
تدبیر صواب از دل خوش باید جستسرمایهٔ عافیت کفافست نخست
شمشیر قوی نیاید از بازوی سستیعنی ز دل شکسته تدبیر درست
آنکس که خطای خویش بیند که رواستتقریر مکن صواب نزدش که خطاست
آن روی نمایدش که در طینت اوستآئینه کج جمال ننماید راست
گر در همه شهر یک سر نیشترستدر پای کسی رود که درویش ترست
با این همه راستی که میزان داردمیلش طرفی بود که آن بیشترست
گر خود ز عبادت استخوانی در پوستزشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست
گر بر سر پیکان برود طالب دوستحقا که هنوز منت دوست بروست
تا یکسر موئی از تو هستی باقیستاندیشهٔ کار بتپرستی باقیست
گفتی بت پندار شکستم رستمآن بت که ز پندار شکستی باقیست
بالای قضای رفته فرمانی نیستچون درد اجل گرفت درمانی نیست
امروز که عهد تست نیکوئی کنکاین ده همه وقت از آن دهقانی نیست
ماهی امید عمرم از شست برفتبیفایده عمرم چو شب مست برفت
عمری که ازو دمی بجانی ارزدافسوس که رایگانم از دست برفت
دادار که بر ما در قسمت بگشادبنیاد جهان چنانکه بایست نهاد
آنرا که نداد از سببی خالی نیستدانست که سرو بخر نمیباید داد
نه هر که زمانه کار او دربنددفریاد و جزع بر آسمان پیوندد
بسیار کسا که اندرونش چون رعدمینالد و چون برق لبش میخندد
ای قدر بلند آسمان پیش تو خردگوی ظفر از هر که جهان خواهی برد
دشمن چه کری کند که خونش ریزیاز چشم عنایتش بینداز که مرد
شاها سم اسبت آسمان میسپرداز کید حسود و چشم بد غم نخورد
لیکن تو جهان فضل و جود و هنریاسبی نتواند که جهانی ببرد
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببردعادل ز زمانه نام نیکو ببرد
گر تقویت ملک بری ملک بریور تو نکنی هر که کند او ببرد
از می طرب افزاید و مردی خیزدوز طبع گیا خشکی و سردی خیزد
در بادهٔ سرخ پیچ و در روی سپیدکز خوردن سبزه روی زردی خیزد
نادان همه جا با همه کس آمیزدچون غرقه بهر چه دید دست آویزد
با مردم زشت نام همراه مباشکز صحبت دیگدان سیاهی خیزد
هر کس که درست قول و پیمان باشداو را چه غم از شحنه و سلطان باشد
وان خبث که در طبیعت ثعبانستاو را به ازان نیست که پنهان باشد
هر دولت و مکنت که قضا میبخشددر وهم نیاید که چرا میبخشد؟
بخشنده نه از کیسهٔ ما میبخشدملک آن خداست تا کرا میبخشد
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاندهر یک بمراد خویشتن ملکی راند
از جمله بماند و دور گیتی بتو داددریاب که از تو هم چنین خواهد ماند
نه هر که ستم بر دگری بتواندبیباک چنانکه میرود میراند
پیداست که امر و نهی تا کی ماندناچار زمانه داد خود بستاند
مردان همه عمر پاره بردوختهاندقوتی بهزار حیله اندوختهاند
فردای قیامت بگناه ایشان راشاید که نسوزند که خود سوختهاند
عنقا بشد و فرّ همائیش بماندزیبندهٔ تخت پادشائیش بماند
گر مه بگرفت صبح صادق بدمیدور شمع برفت روشنائیش بماند
نه هر که طراز جامه بر دوش کندخود را ز شراب کبر مدهوش کند
بدعهد بود که یار درویشی رادر حال توانگری فراموش کند
فرزانه رضای نفس رعنا نکندتا خیره نگردد و تمنا نکند
ابریق اگر آب تا بگردن نکنیبیرون شدن از لوله تقاضا نکند
آن گل که هنوز نو بدست آمده بودنشکفته تمام باد قهرش بربود
بیچاره بسی امید در خاطر داشتامید دراز و عمر کوتاه چسود؟
افسوس بر آن دل که سماعش نربودسنگست و حدیث عشق با سنگ چسود؟
بیگانه ز عشق را حرامست سماعزیرا که نیاید بجز از سوخته دود
با گل بمثل چو خار میباید بودبا دشمن دوستوار میباید بود
خواهی که سخن ز پرده بیرون نروددر پردهٔ روزگار میباید بود
جائی که درخت عیش پربار بوددُر در نظر و گهر در انبار بود
آنجا همه کس یار وفادار بودیار آن یار است که در بلا یار بود
داد طرب از عمر بده تا برودتا ماه برآید و ثریا برود
ور خواب گران شود بخسبیم بصبحچندانکه نماز خاشت از ما برود
دریاب کزین جهان گذر خواهد بودوین حال بصورتی دگر خواهد بود
گر خود همه خلق زیردستان توانددست ملکالموت زبر خواهد بود
گر تیر جفای دشمنان میآیددلتنگ مشو که دوست میفرماید
بر یار ذلیل هر ملامت کایدچون یار عزیز میپسندد شاید
هرکس بنصیب خویش خواهند رسیدهرگز ندهند جای پاکان بپلید
گر بختوری مراد خود خواهی یافتور بخت بدی سزای خود خواهی دید
درویش که حلقهٔ دری زد یکباردیگر غم او مخور که درها بسیار
دل تنگ مکن که بر تو مینالد زارهر کو بیکی گفت بگوید بهزار
از دست مده طریق احسان پدرتا بر بخوری ز ملک و فرمان پدر
جان پدرت ازان جهان میگویدزنهار خلاف من مکن جان پدر
گر آدمئی بادهٔ گلرنگ بخوربر نالهٔ نای و نغمهٔ چنگ بخور
گر بنگ خوری چو سنگ مانی بر جاییکباره چو بنگ میخوری سنگ بخور
چون خیل تو صد باشد و خصم تو هزارخود را بهلاک میسپاری هش دار
تا بتوانی برآور از خصم دمارچون جنگ ندانی آشتی عیب مدار
چون زهرهٔ شیران بدرد نالهٔ کوسبر باد مده جان گرامی بفسوس
با آنکه خصومت نتوان کرد بسازدستی که بدندان نتوان برد ببوس
سودی نکند فراخنای بر و دوشگر آدمئی عقل و هنر پرور و هوش
گاو از من و تو فراختر دارد چشمپیل از من و تو بزرگتر دارد گوش
ایصاحب مال فضل کن بر درویشگر فضل خدای میشناسی بر خویش
نیکوئی کن که مردم نیکاندیشاز دولت بختش همه نیک آید پیش
بوی بغلت میرود از پارس بکیشهمسایه بجان آمد و بیگانه و خویش
و استاد ترا از بغل گنده خویشبوی تو چو مشک و زعفران باشد پیش
تا دل ز مراعات جهان برکندمصد نعمت را بمنتی نپسندم
هر چند که نو آمدهام از سر ذوقبر کهنه جهان چون گل نو میخندم
چون ما و شما مقارب یکدگریمبه زان نبود که پردهٔ هم ندریم
ایخواجه تو عیب من مگو تا من نیزعیب تو نگویم که یک از یک بتریم
تنها ز همه خلق و نهان میگریمچشم از غم دل بآسمان میگریم
طفل از پی مرغ رفته چون گریه کندبر عمر گذشته همچنان میگریم
بشنو بارادت سخن پیر کهنتا کار جهانرا تو بدانی سر و بن
خواهی که کسی را نرسد بر تو سخنتو خود بنگر آنچه نه نیکوست مکن
امروز که دستگاه داری و توانبیخی که بَرِ سعادت آرد بنشان
پیش از تو از آن دگری بود جهانبعد از تو از آن دگری باشد هان
با زندهدلان نشین و صادق نفسانحق دشمن خود مکن بتعلیم کسان
خواهی که بر از ملک سلیمان بخوریآزار باندرون موری مرسان
روزی دو سه شد که بنده ننواختهٔاندیشه بذکر وی نپرداختهٔ
زان میترسم که دشمنان اندیشندکز چشم عنایتم بینداختهٔ
ای یار کجائی که در آغوش نهٔو امشب بَرِ ما نشسته چون دوش نهٔ
ایسر روان و راحت نفس و روانهر چند که غایبی فراموش نهٔ
گر کان فضائلی وگر دریائیبیراحت خلق باد میپیمائی
ور با همه عیبها کریم آسائیعیبت هنرست و زشتیت زیبائی
گر سنگ همه لعل بدخشان بودیپس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی
گر در همه چاهی آب حیوان بودیدریافتنش بر همه آسان بودی
فردا که بنامهٔ سیه درنگریبس دست تحسر که بدندان ببری
بفروخته دین بدنیی از بیخبرییوسف که بده درم فروشی چه خری؟
گویند که دوش شحنگان تتریدزدی بگرفتند بصد حیلهگری
امروز بآویختنش میبردندمیگفت رها کن که گریبان ندری
آئین برادری و شرط یاریآن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته روماز غایت دوستیم دشمن داری
تا کی بجمال و مال دنیا نازیآمد گه آنکه راه عقبی سازی
ای دیر نشسته وقت آنست که جاییکچند بنوخاستگان پردازی
ای غایب چشم و حاضر دل چونی؟وی شاخ گل شکفته در گل چونی؟
یکبار نگوئی برفیقان وداعکاخر تو در آن اول منزل چونی؟
در مرد چو بد نگه کنی زن بینیحق باطل و نیکخواه دشمن بینی
نقش خود تُست هر چه در من بینیبا شمع درآ که خانه روشن بینی
تا دل بغرور نفس شیطان ندهیکز شاخ بدی کس نخورد بار بهی
الا که ذخیرهٔ قیامت بنهیور نه نشود کاسه پر از دیگ تهی
Comments
Loading comments…