مفردات
کلیات سعدی — مواعظ
دانی چه گفتهاند بنی عوف در عربنسل بریده به که موالید بیادب
خیری که برآیدت بتوفیق از دستدر حق کسی کن که درو خیری هست
گر سفله بمال و جاه از آزاده بهستسگ نیز بصید از آدمیزاده بهست
کس نیست که مهر تو درو شاید بستپس پیش تو ناچار کمر باید بست
دولت جاوید بطاعت درستسود مسافر ببضاعت درست
گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیستگر نامه رد کنند گناه رسول نیست
رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشتمن خود ننهم دلی که بر باید داشت
هر که گوید کلاغ چون بازستنشنوندش که دیدهها بازست
گر راه نمائی همه عالم راهستور دست نگیری هه عالم چاهست
خواهی که بطبعت همه کس دارد دوستبا هر که در اوفتی چنان باش که اوست
اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندتازان بهتر که در پهلوی مجهولی نشانندت
این بار نه بانگ چنگ و نای و دُهلستکاین بار شکار شیر و جنگ مُغلست
از مایهٔ بیسود نیاساید مردمار از دم خویش چند بتواند خورد
گمان مبر که جهان اعتماد را شایدکه بیعدم نبود هرچه در وجود آید
بیچاره که در میان دریا افتادمسکین چکند که دست و پائی نزند
توان نان خورد اگر دندان نباشدمصیبت آن بود که نان نباشد
چکند مالک مختار که فرمان ندهدچکند بنده که سر بر خط فرمان ننهد
وقتی دل دوستان بجنگ آزارندچندانکه نه جای آشتی بگذارند
گفتم که برانداز پی چاه امید (؟)افسوس که دلو نیز در چاه افتاد
دروغی که حالی دلت خوش کندبه از راستی کت مشوش کند
غریب شهر کسان تا نبوده باشد مردازو درست نیاید غم غریبان خورد
سلطان که بمنزل گدایان آیدگر بر سر بوریا نشیند شاید
در طالع من نیست که نزدیک تو باشممیگویمت از دور دعا گر برسانند
نیافرید خدایت بخلق حاجتمندبشکر نعمت حق در بروی خلق مبند
گر ز هفت آسمان گزند آیدراست بر عضو مستمند آید
در گرگ نگه مکن که بزغاله بردیکروز ببینی که پلنگش بدرد
بشنو که من نصیحت پیران شنیدهامپیش از تو خلق بوده و بعد از تو بودهاند
مرغ جائی رود که چینه بودنه بجائی رود که چی نبود
خورشید که بر جامهٔ درویش افتداز بخت نگونش ابر در پیش افتد
تواضع گرچه محبوبست و فضل بیکران داردنباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد
نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشدبسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد
سگ هم از کوچکی پلید بوداصل ناپاک از او پدید بود
شادمانی مکن که دشمن مردتو هم از مرگ جان نخواهی برد
گر هیمه عود گردد و گر سنگ دُر شودمشنو که چشم آدمی تنگ پر شود
هر که دندان بخویشتن بنهادخیر دیگر بکس نخواهد داد
بخت در اول فطرت چو نباشد مسعودمقبل آن نیست که در حال بمیرد مولود
ناامید از در رحمت بکجا شاید رفتیارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار
سفله را قوت مده چندانکه مستولی شودگرگ را چندانکه دندان تیزتر خونریزتر
نهاد بد نپسندد خدای نیکوکارامیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار
بزرگی نماند بر آن پایدارکه مردم بچشمش نمایند خوار
چه داند خوابناک مست مخمورکه شب را چون بروز آورد رنجور
دو عاشق را بهم بهتر بود روزدو هیزم را بهم خوشتر بود سوز
بشکر آنکه تو در خانهٔ و اهلت پیشنظر دریغ مدار از مسافر درویش
جائی نرسد کس بتوانائی خویشالا تو چراغ رحمتش داری پیش
زندهدل از مرده نصیحت نیوشمردهدل از زنده نگیرد بگوش
یار بیگانه نگیرد هرکه دارد یار خویشایکه دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
کوته نظرانرا نبود جز غم خویشصاحبنظرانرا غم بیگانه و خویش
بکین دشمنان باطل میندیشکه این حیفست ظاهر بر تن خویش
گر خود همه عالم بگشائی تو بتیغچه سود که باز میگذاری بدریغ؟
مکن عمر ضایع بافسوس و حیفکه فرصت عزیزست و الوقت سیف
با هر کسی بمذهب وی باید اتفاقشرطست یا موافقت جمع یا فراق
بد نه نیکست بیخلافت ولیکمرد خالی نباشد از بد و نیک
ای پیک نامه بر که خبر میبری بدوستیا لیت اگر بجای تو من بودمی رسول
هر که آمد بَرِ خدای قبولنکند هیچش از خدا مشغول
گر بلندت کسی دهد دشنامبه که ساکن دهد جواب سلام
خفتی و بخفتنت پراکنده شدیمبرخاستی و بدیدنت زنده شدیم
دلت خوش باد و چشم از بخت روشنبکام دوستان و رغم دشمن
از بهر دلِ یکی بدست آوردنمطبوع نباشد دگری آزردن
بنیکی و بدی آوازه در بسیط جهانسه کس برند رسول و غریب و بازرگان
آلهی عاقبت محمود گردانبحق صالحان و نیکمردان
هرکه با من بدست و با تو نکودل منه بر وفای صحبت او
صاحبدلِ نیکِ سیرتِ علامهگو کفش دریده باش و خلقان جامه
کرم بجای فروماندگان چو نتوانیمروتست نه چندانکه خود فرومانی
ز خیرت خیر پیش آید بکن چندانکه بتوانیمکافات بدی کردن نمیگویم تو خود دانی
اگر بریان کند بهرام گورینه چون پای ملخ باشد ز موری
نداند آنکه درآورد دوستان از پایکه بیخلاف بجنبند دشمنان از جای
این باد و بروت و نخوت اندر بینیآنروز که از عمل بیفتی بینی
آن کوی که طاقت جوابش داریگندم نبری بخانه چون جو کاری
مردی نه بقوتست و شمشیرزنیآنست که جوری که توانی نکنی
بپارسائی و رندی و فسق و مستوریچو اختیار بدست تو نیست معذوری
چو نفس آرام میگیرد چه در قصری چه در غاریچو خواب آمد چه بر تختی چه در پایان دیواری
شمع کز حد بدر بیفروزیبیم باشد که خانمان سوزی
تو با این لطف و دلبندی چرا با ما نپیوندینقاب از بهر آن باشد که روی زشت بربندی
نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشتتو زیبائی بنام ایزد چرا باید که بربندی
از دست کسی بستده هر روز عطائیمعذور بدارندش یک روز جفائی
ای گرگ نگفتمت که روزیبیچاره شوی بدست یوزی
کدام قوت و مردانگی و برنائیکه خشمگیری و با نفس خویش برنائی
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانینه چون کارت بجان آید خدا از جان و دل خوانی
گهی کاندر بلا مانی خدا خوانی...چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی
Comments
Loading comments…