باب اول

کلیات سعدی — گلستان

وقت ضرورت چو نماند گریزدست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئس الانسان طال لِسانهِکسنور مغلوب یصول علی الکلب

هرکه شاه آن کند که او گویدحیف باشد که جز نکو گوید

جهان ای برادر نماند بکسدل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشتکه بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنک رفتن کند جان پاکچه بر تخت مردن چه بر روی خاک

بس نامور بزیر زمین دفن کرده‌اندکز هستیش بروی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند زیر گلخاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان بخیرگرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمرزان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند

اقل جبال الارض طور و انهلَاَعظم عندالله قدراً و منزلا

آن شنیدی که لاغری داناگفت باری بابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بودهمچنان از طویله خر به

تا مرد سخن نگفته باشدعیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نَهالیباشد که پلنگ خفته باشد

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت منآن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد بخون خویش بازی میکندروز میدان و آنکه بگریزد بخون لشکری

ای که شخص منت حقیر نمودتا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر میان بکار آیدروز میدان نه گاو پرواری

کس نیاید بزیر سایه بومور همای از جهان شود معدوم

نیم نانی گر خورد مرد خدابذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاههمچنان در بند اقلیمی دگر

درختی که اکنون گرفتست پایبنیروی شخصی براید ز جای

وگر همچنان روزگاری هلیبگردونش از بیخ بر نگسلی

سر چشمه شاید گرفتن ببیلچو پر شد نشاید گذشتن بپیل

قرص خورشید در سیاهی شدیونس اندر دهان ماهی شد

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدستتربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست

ابر اگر آب زندگی باردهرگز از شاخ بید بر نخوری

با فرومایه روزگار مبرکز نی بوریا شکر نخوری

با بدان یار گشت همسر لوطخاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چندپیِ نیکان گرفت و مردم شد

دانی که چه گفت زال با رستم گرددشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی که آب سر چشمه خردچون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

عاقبت گرگ‌زاده گرگ شودگر چه با آدمی بزرگ شود

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسیناکس بتربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره بوم خس

زمین شوره سنبل بر نیارددرو تخم و عمل ضایع مگردان

نکوئی با بدان کردن چنانستکه بد کردن بجای نیکمردان

بالای سرش ز هوشمندیمی‌تافت ستاره بلندی

توانم آنکه نیازارم اندرون کسیحسود را چکنم کو ز خود برنج درست

بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیستکه از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست

شور بختان بآرزو خواهندمقبلان زا زوال نعمت و جاه

گر نبیند بروز شپره چشمچشمه آفتاب را چه گناه

راست خواهی هزار چشم چُنانکور بهتر که آفتاب سیاه

هر که فریاد رس روز مصیبت خواهدگو در ایام سلامت بجوانمردی کوش

بنده حلقه بگوش ار ننوازی برودلطف کن لطف که بیگانه شود حلقه بگوش

همان به که لشکر بجان پروریکه سلطان بلشکر کند سروری

نکند جور پیشه سلطانیکه نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکندپای دیوار ملک خویش بکند

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دستدوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشینزانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

ای سیر ترا نان جوین خوش ننمایدمعشوق منست آنکه بنزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعرافاز دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آنکه یارش در برتا آنکه دو چشم انتظارش بر در

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیموگر با چنو صد برآئی بجنگ

از آن مار بر پای راعی زندکه ترسد سرش را بکوبد بسنگ

نبینی که چون گربه عاجز شودبر آرد بچنگال چشم پلنگ

بدین امید بسر شد دریغ عمر عزیزکه آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته برآمد ولی چه فایده زانکامید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجلای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازوهمه تودیع یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کامآخر ای دوستان گذر بکنید

روزگارم بشد بنادانیمن نکردم شما حذر بکنید

درویش و غنی بنده این خاک درندو آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند

ببازوان توانا و قوت سر دستخطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشایدکه گر ز پای در آید کسش نگیرد دست

هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشتدماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بدهوگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست

بنی آدم اعضای یکدیگرندکه در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمینشاید که نامت نهند آدمی

ای زبر دستِ زیر دست آزارگرم تا کی بماند این بازار

بچه کار آیدت جهانداریمردنت به که مردم آزاری

ظالمی را خفته دیدم نیم روزگفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری استآن چنان بد زندگانی مرده به

ما را بجهان خوشتر ازین یک دم نیستکز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

ای آنکه باقبال تو در عالم نیستگیرم که غمت نیست غم ما هم نیست

قرار بر کف آزادگان نگیرد مالنه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

حرامش بود نعمت پادشاهکه هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نبینی ز پیشبیهوده گفتن مبر قدر خویش

ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهدزود بینی کش بشب روغن نباشد در چراغ

بروی خود در طماع باز نتوان کردچو باز شد بدرشتی فراز نتوان کرد

کس نبیند که تشنگان حجازبسرِ آب شور گرد آیند

هر کجا چشمه‌ای بود شیرینمردم و مرغ و مور گرد آیند

چو دارند گنج از سپاهی دریغدریغ آیدش دست بردن بتیغ

زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهدو گرش زر ندهی سر بنهد در عالم

اذا شَبعَ اَلکمیّ یَصولُ بَطشاًوَ خاوی البَطنِ یَبطشُ بِالفرَار

آنان که بکنج عافیت بنشستنددندان سگ و دهان مردم بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستندوز دست زبان حرف گیران رستند

هُمای بر همه مرغان از آن شرف داردکه استخوان خورد و جانور نیازارد

اگر صد سال گبر آتش فروزداگر یک دم درو افتد بسوزد

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقاربازی و ظرافت بندیمان بگذار

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیستبس جان بلب آمد که برو کس نگریست

مبین آن بی حمیت را که هرگزنخواهد دید روی نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن رازن و فرزند بگذارد بسختی

کس نیاید بخانه درویشکه خراج زمین و باغ بده

یا بتشویش و غصه راضی باشیا جگر بند پیش زاغ بنه

راستی موجب رضای خداستکس ندیدم که گم شد از ره راست

مکن فراخ روی در عمل اگر خواهیکه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باکزنند جامه ناپاک گازُران بر سنگ

بدریا دَر منافع بی شمارستو گرخواهی سلامت بر کنارست

دوست مشمار آنکه در نعمت زندلاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوستدر پریشان حالی و درماندگی

یا زر بهر دو دست کند خواجه در کناریا موج روزی افکندش مرده بر کنار

ندانستی که بینی بند بر پایچو در گوشت نیامد پند مردم

دگر ره چون نداری طاقت نیشمکن انگشت در سوراخ کژدم

دَر میر و وزیر و سلطان رابی وسیلت مگرد پیرامن

سگ و دربان چو یافتند غریباین گریبانش گیرد آن دامن

بگذار که بنده کمینمتا در وصف بندگان نشینم

گر بر سر و چشم ما نشینیبارت بکشم که نازنینی

چه جرم دید خداوند سابق‌الانعامکه بنده در نظر خویش خوار میدارد

خدای راست مسلم بزرگواری و حکمکه جرم بیند و نان بر قرار می‌دارد

چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعیدروند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ

ترا تحمل امثال ما بباید کردکه هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ

نیاساید مشام از طبله عودبر آتش نه که چون عنبر ببوید

بزرگی بایدت بخشندگی کنکه دانه تا نیفشانی نروید

اگر گنجی کنی بر عامیان بخشرسد هر کدخدائی را برنجی

چرا نستانی از هر یک جوی سیمکه گرد آید ترا هر وقت گنجی

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشتنوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبیبرآورند غلامان او درخت از بیخ

بپنج بیضه که سلطان ستم روا داردزنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ

آتش سوزان نکند با سپندآنچه کند دود دل دردمند

مسکین خر اگر چه بی تمیزستچون بار همی برد عزیزست

گاوان و خران بار برداربه ز آدمیان مردم آزار

حاصل نشود رضای سلطانتا خاطر بندگان نجوئی

خواهی که خدای بر تو بخشدبا خلق خدای کن نکوئی

نه هر که قوّت بازوی منصبی داردبسلطنت بخورد مال مردمان بگزاف

توان بحلق فرو بردن استخوان درشتولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

نماند ستمکار بد روزگاربماند برو لعنت پایدار

ناسزائی را که بینی بخت یارعاقلان تسلیم کردند اختیار

چون نداری ناخن درّنده تیزبا ددان آن به که کم گیری ستیز

هرکه با پولاد بازو پنجه کردساعد مسکین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگارپس بکام دوستان مغزش بر آر

پیش که برآورم زدستت فریادهم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

همچنان در فکر آن بیتم که گفتپیل بانی بر لبِ دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مورهمچو حال تُست زیر پای پیل

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

چو کردی با کلوخ انداز پیکارسر خود را بنادانی شکستی

چو تیر انداختنی بر روی دشمنچنین دان کاندر آماجش نشستی

صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که ترادر قفا عیب کند در نظرش تحسین کن

سخن آخر بدهان میگذرد موذی راسخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن

آنرا که بجای تُست هر دم کرمیعذرش بنه ار کند بعمری ستمی

گر گزندت رسد ز خلق مرنجکه نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوستکین دل هر دو در تصرف اوست

گر چه تیر از کمان همی گذرداز کماندار بیند اهل خرد

دو بامداد اگر آید کسی بخدمت شاهسیم هر اینه در وی کند بلطف نگاه

مهتری در قبول فرمانستترک فرمان دلیل حرمانست

هر که سیمای راستان داردسَر خدمت بر آستان دارد

ماری تو که هر کرا ببینی بزنییا بوم که هر کجا نشینی بکنی

زورت ار پیش میرود با مابا خداوند غیب دان نرود

زورمندی مکن بر اهل زمینتا دعائی بر آسمان نرود

حذر کن ز درد درونهای ریشکه ریش درون عاقبت سر کند

بهم بر مکن تا توانی دلیکه آهی جهانی بهم بر کند

چه سالهای فراوان و عمرهای درازکه خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

چنانکه دست بدست آمده است ملک بمابدستهای دگر همچنین بخواهد رفت

یا وفا خود نبود در عالمیا مگر کس درین زمانه نکرد

کس نیاموخت علم تیر از منکه مرا عاقبت نشانه نکرد

پادشه پاسبان درویش استگر چه رامش بفرّ دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیستبلکه چوپان برای خدمت اوست

یکی امروز کامران بینیدیگری را دل از مجاهده ریش

روزکی چند باش تا بخوردخاک مغز سَر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاستچون قضای نبشته آمد پیش

گر کسی خاک مرده باز کندننماید توانگر و درویش

دریاب کنون که نعمتت هست بدستکین دولت و ملک میرود دست بدست

گرنه اومید و بیم راحت و رنجپای درویش بر فلک بودی

ور وزیر از خدا بترسیدیهمچنان کز ملک ملک بودی

دوران بقا چو باد صحرا بگذشتتلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرددر گردن او بماند و بر ما بگذشت

خلاف رای سلطان رای جُستنبخون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شبست اینبباید گفتن آنک ماه و پروین

غریبی گرت ماست پیش آورددو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ

اگر راست میخواهی از من شنوجهان دیده بسیار گوید دروغ

تا دل دوستان بدست آریبوستان پدر فروخته به

پختن دیک نیک خواهان راهر چه رخت سراست سوخته به

با بد اندیش هم نکوئی کندهن سگ بلقمه دوخته به

نه مرد است آن بنزدیک خردمندکه با پیل دمان پیکار جوید

بلی مرد آنکس است از روی تحقیقکه چون خشم آیدش باطل نگوید

تا توانی درون کس مخراشکاندرین راه خارها باشد

کار درویش مستمند بر آرکه ترا نیز کارها باشد

بدست آهک تفته کردن خمیربه از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه درین صرف شدتا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره بتائی بسازتا نکنی پشت بخدمت دو تا

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیستکه زندگانی ما نیز جاودانی نیست

چو کاری بی فضول من بر آیدمرا در وی سخن گفتن نشاید

و گر بینم که نابینا و چاه استاگر خاموش بنشینم گناه است

اگر دانش بروزی در فزودیز نادان تنگ روزی تر نبودی

بنادانان چنان روزی رساندکه دانا اندر آن عاجز بماند

بخت و دولت بکار دانی نیستجز بتأیید آسمانی نیست

اوفتاده است در جهان بسیاربی تمیز ارجمند و عاقل خوار

کیمیاگر بغصه مرده و رنجابله اندر خرابه یافته گنج

تو گوئی تا قیامت زشت روئیبرو ختمست و بر یوسف نکوئی

شخصی نه چنان کریه منظرکز زشتی او خبر توان داد

آنگه بغلی نعوذ باللهمردار بآفتاب مرداد

تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسیدتو مپندار که از پیل دمان اندیشد

ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوانعقل باور نکند کز رمضان اندیشد

هرگز آن را بدوستی مپسندکه رود جای نا پسندیده

تشنه را دل نخواهد آب زلالنیم خورد دهان گندیده

بزرگش نخوانند اهل خردکه نام بزرگان بزشتی برد

چه مردی کند در صف کارزارکه دستش تهی باشد و کار زار

امید هست پرستندگان مخلص راکه نا امید نگردند از آستان اله

یکی را زشت خوئی داد دشنامتحمل کرد و گفت ای خوب فرجام

بتر ز آنم که خواهی گفتن آنیکه دانم عیب من چون من ندانی

دست سلطان دگر کجا بیندچون بسرگین دراوفتاد ترنج

نخورد تشنه آب از آن کوزهکه رسیده است بر دهان سه لنج

این همه هیچ است چون می بگذردتخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیک رفتگان ضایع مکنتا بماند نام نیکت بر قرار

Comments

Loading comments…