باب دوم

کلیات سعدی — گلستان

هر که را جامه پارسا بینیپارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیستمحتسب را درون خانه چکار

عذر تقصیر خدمت آوردمکه ندارم بطاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنندعارفان از عبادت استغفار

بر در کعبه سائلی دیدمکه همیگفت و میگرستی خوش

می نگویم که طاعتم بپذیرقلم عفو بر گناهم کش

روی بر خاک عجز میگویمهر سحر گه که باد می آید

ای که هرگز فرامشت نکنمهیچت از بنده یاد می آید

شنیدم که مردان راه خدایدل دشمنان را نکردند تنگ

ترا کی میسر شود این مقامکه با دوستانت خلافست و جنگ

در برابر چو گوسپند سلیمدر قفا همچو گرگ مردم خوار

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمردبی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

ان لم اکن راکب المواشیاسعی لکم حامل الغواشی

چه دانند مردم که در خانه کیستنویسنده داند که در نامه چیست

صورت حال عارفان دلق استاین قدر بس چو روی در خلق است

در عمل کوش و هر چه خواهی پوشتاج بر سر نه و علم بر دوش

در قژاکند مرد باید بودبر مخنث سلاح جنگ چسود

پارسا بین که خرقه در بر کردجامه کعبه را جل خر کرد

چو از قومی یکی بی دانشی کردنه کِه را منزلت ماند نه مِه را

شنیدستی که گاوی در علف خواربیالاید همه گاوان ده را

بیک نا تراشیده در مجلسیبرنجد دلِ هوشمندان بسی

اگر برکه‌ای پر کنند از گلابسگی در وی افتد کند منجلاب

ترسم نرسی بکعبه ای اعرابیکین ره که تو میروی بترکستانست

ای هنرها گرفته بر کف دستعیبها بر گرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرورروز درماندگی بسیم دغل

نبیند مدعی جز خویشتن راکه دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدا بینی ببخشندنبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

کفیتَ اَذی یا مَن یعدّ محاسنیعلانیتی هذا ولم تدر ما بَطن

شخصم بچشم عالمیان خوب منظرستوز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش

طاوس را بنقش و نگاری که هست خلقتحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

دیدار می‌نمائی و پرهیز می‌کنیبازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

اُشاهد من اهوی بغیر وَسیلةفلیحقنی شَأن اَضلُ طَریقا

یکی پرسید از آن گم کرده فرزندکه ای روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوی پیراهن شنیدیچرا در چاه کنعانش ندیدی

بگفت احوال ما برق جهانستدمی پیدا و دیگر دم نهانست

گهی بر طارم اعلی نشینیمگهی بر پشت پای خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندیسر دست از دو عالم بر فشاندی

دوست نزدیکتر از من بمن استوینت مشکل که من از وی دورم

چکنم با که توان گفت که اودر کنار من و من مهجورم

فهم سخن چون نکند مستمعقوّت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیارتا بزند مرد سخنگوی گوی

پای مسکین پیاده چند رودکز تحمل ستوه شد بُختی

تا شود جسم فربهی لاغرلاغری مرده باشد از سختی

خوشست زیر مغیلان براه بادیه خفتشب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیزتا نگوئی که در آن دم غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شدکو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

چون بسختی در بمانی تن بعجز اندر مدهدشمنانرا پوست بر کن دوستانرا پوستین

هر سو دود آنکش زبر خویش براندو آنرا که بخواند بدر کس ندواند

دلقت بچه کار آید و مَسحی و مرقعخود را ز عملهای نکوهیده بری دار

حاجت بکلاه برکی داشتنت نیستدرویش صفت باش و کلاه تتری دار

نَه باَستر بَر سوارم نه چو اُشتر زیر بارمنه خداوند رعیت نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارمنفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

شخصی همه شب بر سر بیمار گریستچون روز آمد بمرد و بیمار بزیست

ای بسا اسب تیز رو که بماندکه خر لنگ جان بمنزل برد

بس که در خاک تن دوستانرادفن کردیم و زخم خورده نمرد

آنکه چون پسته دیدمش همه مغزپوست بر پوست بود همچو پیاز

پارسایان روی در مخلوقپشت بر قبله می کنند نماز

چون بنده خدای خویش خواندباید که بجز خدا نداند

چو پیروز شد دزد تیره روانچه غم دارد از گریه کاروان

آهنی را که موریانه بخوردنتوان برد ازو بصیقل زنگ

با سیه دل چسود گفتن وعظنرود میخ آهنی در سنگ

بروزگار سلامت شکستگان دریابکه جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزیبده وگرنه ستمگر بزور بستاند

قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست رامحتسب گر می خورد معذور دارد مست را

گوئی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازشناخوش‌تر از آوازه مرگ پدر آوازش

نهاج اِلی صوتِ الاغانی لطیبهاوانت مُغنّ اِن َسکتَّ نطیبُ

نبیند کسی در سماعت خوشیمگر وقت رفتن که دم در کشی

چون در آواز آمد آن بر بط سرایکدخدا را گفتم از بهر خدای

زیبقم در گوش کُن تا نشنومیا درم بگشای تا بیرون روم

مؤذن بانگ بی هنگام برداشتنمی‌داند که چند از شب گذشته است

درازیّ شب از مژگان من پُرسکه یکدم خواب در چشمم نگشته است

مطربی دور ازین خجسته سرایکس دو بارش ندیده در یک جای

راست چون بانگش از دهن برخاستخلق را موی بر بدن برخاست

مرغ ایوان ز هول او بپریدمغز ما برد و حلق خود بدرید

آواز خوش از کام و دهان و لب شیرینگر نغمهکند ور نکند دل بفریبد

ور پرده عشاق و خراسان و حجازستاز حنجره مطرب مکروه نزیبد

نگویند از سر بازیچه حرفیکزان پندی نگیرد صاحب هوش

و گر صد باب حکمت پیش نادانبخوانند آیدش بازیچه در گوش

اندرون از طعام خالی دارتا درو نور معرفت بینی

تهی از حکمتی بعلت آنکه پُری از طعام تا بینی

بعذر و توبه توان رستن از عذاب خدایولیک می نتوان از زبان مردم رست

چند گوئی که بد اندیش و حسودعیب جویان من مسکینند

گه بخون ریختنم بر خیزندگه ببد خواستنم بنشینند

نیک باشی و بدت گوید خلقبه که بد باشی و نیکت بینند

اِنّی لَمستمر مِن عَین جیرانیوَالله یَعلم اسراری و اعلانی

در بسته بروی خود ز مردمتا عیب نگسترند ما را

در بسته چه سود و عالم الغیبدانای نهان و آشکارا

تو نیکو روش باش تا بد سگالبنقص تو گفتن نیابد مجال

چو آهنگ بربَط بود مستقیمکی از دست مطرب خورد گوشمال

چو هر ساعت از تو بجائی رود دلبه تنهائی اندر صفائی نبینی

ورت جاه و مالست و زرع و تجارتچودل با خدایست خلوت نشینی

دوش مرغی بصبح می نالیدعقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص رامگر آواز من رسید بگوش

گفت باور نداشتم که ترابانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیستمرغ تسبیح گوی و من خاموش

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحریتو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری

اشتر بشعر عرب در حالتست و طربگر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری

وَعِندَ هُبوب الناشراتِ عَلی الحمینمیلُ غُصونُ البان لاالحجر الصلد

بذکرش هر چه بینی در خروش استدلی داند درین معنی که گوش است

نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیستکه هر خاری بتسبیحش زبانیست

شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیدهدرخت وقت برهنه است و وقت پوشیده

اگر دنیا نباشد درد مندیموگر باشد بمهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوب‌تر نیستکه رنج خاطرست ار هست و گر نیست

مطلب گر توانگری خواهیجز قناعت که دولتیست هنی

گر غنی زر بدامن افشاندتا نظر در ثواب او نکنی

کز بزرگان شنیده‌ام بسیارصبر درویش به که بذل غنی

اگر بریان کند بهرام گورینه چون پای ملخ باشد ز موری

بدیدار مردم شدن عیب نیستولیکن نه چندانکه گویند بس

اگر خویشتن را ملامت کنیملامت نباید شنیدت ز کس

شکم زندان بادست ای خردمندندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچد فروهلکه باد اندر شکم بارست بر دل

حریف ترشروی ناسازگارچو خواهد شدن دست پیشش مدار

همی گریختم از مردمان بکوه و بدشتکه از خدای نبودم بآدمی پرداخت

قیاس کن که چه حالم بود درین ساعتکه در طویله نامردمم بباید ساخت

پای در زنجیر پیش دوستانبه که با بیگانگان در بوستان

زن بد در سرای مرد نکوهم درین عالمست دوزخ او

زینهار از قرین بد زنهاروَقِنا رَبَنا عذاب النار

شنیدم گوسپندی را بزرگیرهانید از دهان و دست گرگی

شبانگه کارد در حلقش بمالیدروان گوسپند از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودیچو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

ای گرفتار پای بند عیالدیگر آسودگی مبند خیال

غم فرزند و نان و جامه و قوتبازت آرد ز سیر در ملکوت

همه روز اتفاق می سازمکه بشب با خدای پردازم

شب چو عقد نماز می بندمچه خورد بامداد فرزندم

گل سرخش چو عارض خوبانسنبلش همچو زلف محبوبان

همچنان از نهیب برد عجوزشیر ناخورده طفل دایه هنوز

وَ اَفانین عَلیها جُلنارعُلقت بِالشجر الاَخضر نار

ازین مه پاره ای عابد فریبیملایک صورتی طاوس زیبی

که بعد از دیدنش صورت نبنددوجود پارسایانرا شکیبی

هلک الناسُ حَوله عطشاًوَ هوَ ساق یَری وَلا یَسقی

دیده از دیدنش نگشتی سیرهمچنان کز فرات مستسقی

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانشمرغ زیرک بحقیقت منم امروز و تو دامی

هر که هست از فقیه و پیر و مریداز زبان آوران پاک نفس

چون بدنیای دون فرود آیدبعسل در بماند پای مگس

خاتون خوبصورت پاکیزه روی رانقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش

درویش نیک سیرت پاکیزه خوی رانان رباط و لقمه دریوزه گو مباش

تا مرا هست و دیگرم بایدگر نخوانند زاهدم شاید

زاهد که درم گرفت و دینارزاهد تر ازو یکی بدست آر

نان از برای کنج عبادت گرفته‌اندصاحبدلان نه کنج عبادت برای نان

من گرسنه در برابرم سفره نانهمچون عزبم بر در حمام زنان

کوفته بر سفره من گو مباشگرسنه را نان تهی کوفته است

گر گدا پیشرو لشکر اسلام بودکافر از بیم توقع برود تا در چین

ترک دنیا بمردم آموزندخویشتن سیم و غله اندوزند

عالمی را که گفت باشد و بسهر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آنکس بود که بد نکندنه بگوید بخلق و خود نکند

عالم که کامرانی و تن پروری کنداو خویشتن گمست کرا رهبری کند

گفت عالم بگوش جان بشنوور نماند بگفتنش کردار

باطلست آنچه مدّعی گویدخفته را خفته کی کند بیدار

مرد باید که گیرد اندر گوشور نوشته است پند بر دیوار

صاحبدلی بمدرسه آمد ز خانقاهبشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بودتا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موجوین جهد میکند که بگیرد غریق را

اذا رأیت اثیماً کن ساترا و حلیماًیا من تُقبح اَمری لِم لا تمر کریما

متاب ای پارسا روی از گنهکارببخشایندگی در وی نظر کن

اگر من ناجوانمردم بکردارتو بر من چون جوانمردان گذر کن

دریای فراوان نشود تیره بسنگعارف که برنجد تنگ آبست هنوز

گر گزندت رسد تحمل کنکه بعفو از گناه پاک شوی

ای برادر چو خاک خواهی شدخاک شو پیش از آنکه خاک شوی

این حکایت شنو که در بغدادرایت و پرده را خلاف افتاد

رایت از گرد راه و رنج رکابگفت با پرده از طریق عتاب

من و تو هر دو خواجه تاشانیمبنده بارگاه سلطانیم

من ز خدمت دی نیاسودمگاه و بیگاه در سفر بودم

تو نه رنج آزموده‌ای نه حصارنه بیابان و باد و گرد و غبار

قدم من بسعی پیشترستپس چرا عزّت تو بیشترست

تو بَرِ بندگان مه روئیبا غلامان یاسمن بوئی

من فتاده بدست شاگردانبسفر پای بند و سرگردان

گفت من سر بر آستان دارمنه چو تو سر بر آسمان دارم

هر که بیهوده گردن افرازدخویشتن را بگردن اندازد

لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذارعاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی

گرت از دست بر آید دهنی شیرین کنمردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

اگر خود بر درد پیشانی پیلنه مردست آنکه دروی مردمی نیست

بنی آدم سرشت از خاک دارداگر خاکی نباشد آدمی نیست

همره اگر شتاب کند در سفر تو بیستدل در کسی مبند که دل بسته تو نیست

چون نبود خویش را دیانت و تقویقطع رحم بهتر از مودّت قربی

هزار خویش که بیگانه از خدا باشدفدای یکتن بیگانه کاشنا باشد

پیر مردی لطیف در بغداددخترک را بکفشدوزی داد

مردک سنگدل چنان بگزیدلب دختر که خون ازو بچکید

بامدادان پیر چنان دیدشپیش داماد رفت و پرسیدش

کای فرومایه این چه دندانستچند خائی لبش نه انبانست

بمزاحت نگفتم این گفتارهزل بگذار و جدّ ازو بردار

خوی بد در طبیعتی که نشستندهد جز بوقت مرگ از دست

زشت باشد دبیقی و دیباکه بود بر عروس نا زیبا

اگر کشور خدای کامرانستوگر درویش حاجتمند نانست

در آنساعت که خواهند این و آن مردنخواهند از جهان بیش از کفن برد

چو رخت از مملکت بربست خواهیگدایی بهترست از پادشاهی

نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقیوگر خلاف کنندش بجنگ بر خیزد

اگر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگینه عارفست که از راه سنگ بر خیزد

ای درونت برهنه از تقویکز برون جامه ریا داری

پرده هفت رنگ در مگذارتو که در خانه بوریا داری

دیدم گل تازه چند دستهگنبدی از گیاه رسته

گفتم چه بود گیاه ناچیزتا در صف گل نشیند او نیز

بگریست گیاه و گفت خاموشصحبت نکند کرم فراموش

گر نیست جمال و رنگ و بویمآخر نه گیاه باغ اویم

من بنده حضرت کریممپرورده نعمت قدیمم

گر بی هنرم وگر هنرمندلطفست امیدم از خداوند

با آنکه بضاعتی ندارمسرمایه طاعتی ندارم

او چاره کار بنده داندچون هیچ وسیلتش نماند

رسمست که مالکان تحریرآزاد کنند بنده پیر

ای بار خدای عالم آرایبر بنده پیر خود ببخشای

سعدی ره کعبه رضا گیرای مرد خدا دَر خدا گیر

بدبخت کسی که سر بتابدزین در که دری دگر بیابد

نماند حاتم طائی ولیک تا بابدبماند نام بلندش بنیکوی مشهور

زکوة مال بدر کن که فضله رز راچو باغبان بزند بیشتر دهد انگور

نبشته است بر گور بهرام گورکه دست کرم به ز بازوی زور

گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانمبنده را فرمان نباشد هر چه فرمائی بر آنم

ترک دنیا و شهوت است و هوسپارسائی نه ترک جامه و پس

یؤجج ناراً ثم یطفی برَشةلذاک ترانی محرقاً و غریقاً

اگر آنچه میگفتمی کردمینکو سیرت و پارسا بودمی

در بزرگی و دار و گبر عملز آشنایان فراغتی دارند

روز درماندگی و معزولیدرد دل پیش دوستان آرند

نه زاهد را درم باید نه دینارچو بستد زاهد دیگر بدست آر

آنرا که سیرتی خوش و سرّیست با خدایبی نان وقف و لقمه دریوزه زاهد است

و انگشت خوبروی و بنا گوش دلفریببی گوشوار و خاتم پیروزه شاهد است

Comments

Loading comments…