باب سوم

کلیات سعدی — گلستان

ای قناعت توانگرم گردانکه ورای تو هیچ نعمت نیست

کنج صبر اختیار لقمانستهر کرا صبر نیست حکمت نیست

من آن مورم که در پایم بمالندنه زنبورم که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گزارمکه زور مردم آزاری ندارم

بنان خشک قناعت کنیم و جامه دلقکه بار محنت خود به که بار منت خلق

هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبرکز بهر جامه رقعه بَر خواجگان نبشت

حقا که با عقوبت دوزخ برابرسترفتن بپایمردی همسایه در بهشت

سخن آنگه کند حکیم آغازیا سر انگشت سوی لقمه دراز

که ز ناگفتنش خلل زایدیا ز ناخوردنش بجان آید

لاجرم حکمتش بود گفتارخوردنش تندرستی آرد بار

خوردن برای زیستن و ذکر کردنستتو معتقد که زیستن از بهر خوردنست

چو کم خوردن طبیعت شد کسی راچو سختی پیشش آید سهل گیرد

وگر تن پرورست اندر فراخیچو تنگی بیند از سختی بمیرد

نه چندان بخور کز دهانت بر آیدنه چندانکه از ضعف جانت بر آید

با آنکه در وجود طعامست عیش نفسرنج آورد طعام که بیش از قدر بود

گر گلشکر خوری بتکلف زیان کندور نان خشک دیر خوری گلشکر بود

معده چو کج گشت و شکم درد خاستسود ندارد همه اسباب راست

ترک احسان خواجه اولیترکاحتمال جفای بوّابان

بتمنای گوشت مردن بهکه تقاضای زشت قصابان

گر بجای نانش اندر سفره بودی آفتابتا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان

هر چه از دونان بمنت خواستیدر تن افزودیّ و از جان کاستی

اگر حنظل خوری از دست خوشخویبه از شیرینی از دست ترشروی

ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیزمرو که عیش برو نیز تلخ گردانی

بحاجتی که روی تازه روی و خندان روفرو نبندد کار گشاده پیشانی

بِئسَ المطاعِمُ حینَ الذُلِ یَکسبهاالقدر مُنتصب وَالقدرُ مَخفوض

نانم افزود و آبرویم کاستبینوائی به از مذلت خواست

مبر حاجت بنزدیک ترشرویکه از خوی بدش فرسوده گردی

اگر گوئی غم دل با کسی گویکه از رویش بنقد آسوده گردی

نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مورکه بر فلک نشد از بیمرادی افغانش

عجب که درد دل خلق جمع می نشودکه ابر گردد و سیلاب دیده بارانش

گر تتر بکشد این مخنث راتتری را دگر نباید کشت

چند باشد چو جسر بغدادشآب در زیر و آدمی در پشت

نخورد شیر نیم خورده سگور بمیرد بسختی اندر غار

تن ببیچارگی و گرسنگیبنه و دست پیش سفله مدار

گر فریدون شود بنعمت و ملکبیهنر را بهیچکس مشمار

پرنیان و نسیج بر نااهللاجورد و طلاست بر دیوار

هر که نان از عمل خویش خوردمنت حاتم طائی نبرد

گربه مسکین اگر پر داشتیتخم گنجشک از جهان برداشتی

عاجز باشد که دست قوت یابدبرخیزد و دست عاجزان بر تابد

ماذا اَخاضک یا مَغرور فِی‌الخطرحتی هَلکت فلیت النمل لَم یَطر

بنده چو جاه آمد و سیم و زرشسیلی خواهد بضرورت سرش

آن نشنیدی که فلاطون چگفتمور همان به که نباشد پرش

آنکس که توانگرت نمی گردانداو مصلحت تو از تو بهتر داند

در بیابان خشک و ریگ روانتشنه را در دهان چه دُر چه صدف

مرد بی توشه کاو فتاد از پایبر کمربند او چه زر چه خزف

یا لیت قَبلَ مَنیتی یَوماً اَفوزُ بمنیتینَهراً تَلاطُم رُکبتی وَ اَظلُ اَملاء قِربتی

گر همه زرّ جعفری داردمرد بی توشه بر نگیرد گام

در بیابان فقیر سوخته راشلغم پخته به که نقره خام

مرغ بریان بچشم مردم سیرکمتر از برگ ترَه بر خوانست

وانکه را دستگاه و قوت نیستشلغم پخته مرغ بریانست

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کماز التفات بمهمان سرای دهقانی

کلاه گوشه دهقان بآفتاب رسیدکه سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

گر آب چاه نصرانی نه پاکست... مرده می‌شوئی چه باکست

قالوا عَجینُ الکلس لیس بِطاهِرقُلنا نَسدُّ بِه شُقوقَ المبرز

بلطافت چو بر نیاید کارسر ببی حرمتی کشد ناچار

هر که بر خویشتن نبخشایدگر نبخشد کسی برو شاید

آن شنیدستی که در اقصای غوربار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست رایا قناعت پر کُند یا خاک گور

درویش بجز بوی طعامش نشنیدیمرغ از پَس نان خوردن او ریزه نچیدی

با طبع ملولت چکند هر که نسازدشُرطه همه وقتی نبود لایق کشتی

دست تضرع چسود بنده محتاج راوقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل

از زر و سیم راحتی برسانخویشتن هم تمتعی برگیر

وانگه این خانه کز تو خواهد ماندخشتی از سیم و خشتی از زر گیر

وه که گر مرده باز گردیدیبمیان قبیله و پیوند

ردّ میراث سخت تر بودیوارثان را ز مرگ خویشاوند

بخور ای نیک سیرت سره مردکان نگون بخت گرد کرد و نخورد

شد غلامی که آب جوی آردجوی آب آمد و غلام ببرد

دام هر بار ماهی آوردیماهی این بار رفت و دام ببرد

چو آید ز پی دشمن جان ستانببندد اجل پای اسب دوان

در آندم که دشمن پیاپی رسیدکمان کیانی نشاید کشید

قَد شابَهَ بِالوری حِمارعِجلا جَسداً لَهُ خُوار

بآدمی نتوان گفت ماند این حیوانمگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد در همه اسباب و ملک و هستی اوکه هیچ چیز نبینی حلال جز خونش

دست دراز از پی یک حبه سیمبه که ببرند بدانگیّ و نیم

فضل و هنر ضایع است تا ننمایندعود بر آتش نهند و مشک بسایند

کس نتواند گرفت دامن دولت بزورکوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور

اگر بهر سر موئیت صد خرد باشدخرد بکار نیاید چو بخت بد باشد

تا بدکان و خانه در گرویهرگز ای خام آدمی نشوی

برو اندر جهان تفرج کنپیش از آن روز کز جهان بروی

منعم بکوه و دشت و بیابان غریب نیستهر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت

و آنرا که بر مراد جهان نیست دست رسدر زاد و بوم خویش غریبست و ناشناخت

وجود مردم دانا مثال زرّ طلیستکه هر کجا برود قدر و قیمتش دانند

بزرگ زاده نادان بشهر وا ماندکه در دیار غریبش بهیچ نستانند

شاهد آنجا که رود حرمت و عزّت بیندور برانند بقهرش پدر و مادر و خویش

پر طاوس در اوراق مصاحف دیدمگفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش

گفت خاموش که هر کس که جمالی داردهر کجا پای نهد دست ندارندش پیش

چون در پسر موافقی و دلبری بوداندیشه نیست گر پدر از وی بری بود

او گوهرست گو صدفش در جهان مباشدُرّ یتیم را همه کس مشتری بود

سَمعی اِلی حُسنِ الاَغانیمن ذا الذی جَسّ المثانی

چه خوش باشد آهنگ نرم حزینبگوش حریفان مست صبوح

به از روی زیباست آواز خوشکه آن حظّ نفسست و این قوت روح

گر بغریبی رود از شهر خویشسختی و محنت نبرد پینه دوز

ور بخرابی فتد از مملکتگرسنه خفتد ملکنیم روز

هر آنکه گردش گیتی بکین او برخاستبغیر مصلحتش رهبری کند ایام

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دیدقضا همی بردش تا بسوی دانه دام

رزق اگر چند بی گمان برسدشرط عقلست جستن از درها

ور چه کس بی اجل نخواهد مردتو مرو در دهان اژدرها

چون مرد در فتاد ز جای و مقام خویشدیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست

شب هر توانگری بسرائی همی رونددرویش هر کجا که شب آمد سرای اوست

هنرور چو بختش نباشد بکامبجائی رود کش ندانند نام

سهمگن آبی که مرغابی درو ایمن نبودیکمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی

زر نداری نتوان رفت بزور از دَر یارزور ده مرده چه باشد زر یک مرده بیار

بدوزد شره دیده هوشمنددر آرد طمع مرغ و ماهی ببند

چو پرخاش بینی تحملّ بیارکه سهلی ببندد در کار زار

بشیرین زبانیّ و لطف و خوشیتوانی که پیلی بموئی کشی

چه خوش گفت بگتاش با خیل تاشچو دشمن خراشیدی ایمن مباش

مشو ایمن که تنگ دل گردیچون ز دستت دلی بتنگ آید

سنگ بر باره حصار مزنکه بود کز حصار سنگ آید

پشه چو پُر شد بزند پیل رابا همه تندی و صلابت که اوست

مورچگان را چو بود اتفاقشیر ژیانرا بدرانند پوست

هرگز ایمن ز مار ننشستمکه بدانستم آنچه خصلت اوست

زخم دندان دشمنی بترستکه نماید بچشم مردم دوست

من ذا یُحدّ ثُنی وَ زُمّ العیسُما للغریب سویَ الغریبِ اَنیسُ

درشتی کند با غریبان کسیکه نا بوده باشد بغربت بسی

چه خوش گفت آن تهی دست سلحشورجَوی زر بهتر از پنجاه من زور

گر چه بیرون ز رزق نتوان خورددر طلب کاهلی نشاید کرد

غواص اگر اندیشه کند کام نهنگهرگز نکند دُرّ گرانمایه بچنگ

چه خورد شیر شرزه در بُن غارباز افتاده را چه قوت بود

تا تو در خانه صید خواهی کرددست و پایت چو عنکبوت بود

صیاد نه هر بار شگالی ببردافتد که یکی روز پلنگش بخورد

گه بود کز حکیم روشن رایبر نیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودکی نادانبغلط بر حدف زند تیری

هر که بر خود در سؤال گشادتا بمیرد نیازمند بود

آز بگذار و پادشاهی کنگردن بی طمع بلند بود

هر کرا بر سِماط بنشستیواجب آمد بخدمتش برخاست

گوش تواند که همه عمر وینشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد ز تماشای باغبی گل و نسرین بسر آرد دماغ

ور نبود بالش آکنده پرخواب توان کرد خزف زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیشدست توان کرد در آغوش خویش

وین شکم بی هنر پیچ پیچصبر ندارد که بسازد بهیچ

تنور شکم دمبدم تافتنمصیبت بود روز نایافتن

آنرا که نه حرفتست و نه فضلنه سیم که اصل زندگانیست

در گرد جهان دویدن اواز غایت خام قلتبانیست

لطافت کن آنجا که بینی ستیزنبرّد قز نرم را تیغ تیز

Comments

Loading comments…