باب ششم
کلیات سعدی — گلستان
دمی چند گفتم بر آرم بکامدریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که بر خوان الوان عمردمی خورده بودیم و گفتند بس
ندیدهای که چه سختی همی رسد بکسیکه از دهانش بدر می کنند دندانی
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعتکه از وجود عزیزش بدر رود جانی
دست برهم زند طبیب ظریفچون خرف بیند اوفتاده حریف
خواجه در بند نقش ایوانستخانه از پای بند ویرانست
پیر مردی ز نزع می نالیدپیر زن صندلش همی مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاجنه عزیمت اثر کند نه علاج
تا توانم دلت بدست آرمور بیازاریم نیازارم
ور چو طوطی شکر بود خورشتجان شیرین فدای پرورشت
وفاداری مدار از بلبلان چشمکه هر دم بر گلی دیگر سرایند
ز خود بهتری جوی و فرصت شمارکه با چون خودی گم کنی روزگار
لَمّا رَأت بینَ یَدَی بَعلهاشیئاً کارخی شِفة الصائم
تَقول هذا مَعه مَیتو انما الرُقیةُ للنائم
زن کز بر مرد بی رضا بر خیزدبس فتنه و جنگ ازان سرا برخیزد
پیری که ز جان خویش نتواند خاستالّا بعصا کیش عصا بر خیزد
با این همه جور و تند خوئیبارت بکشم که خوبروئی
با تو مرا سوختن اندر عذاببه که شدن با دگری در بهشت
بوی پیاز از دهن خوبروینغز تر آید که گل از دست زشت
سالها بر تو بگذرد که گذارنکنی سوی تربت پدرت
تو بجای پدر چه کردی خیرتا همان چشم داری از پسرت
ایکه مشتاق منزلی مشتابپند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود بشتابو اشتر آهسته میرود شب و روز
ماذا الصبی والشیبُ غَیر لمتیوَ کفی بتغییر الزمان نذیرا
چون پیر شدی ز کودکی دست بداربازی و ظرافت بجوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجویکه دگر نیاید آب رفته بجوی
زرع را چون رسید وقت درونخرامد چنانکه سبزه نو
دور جوانی بشد از دست منآه و دریغ آن ز من دلفروز
قوت سر پنجه شیری گذشتراضیم اکنون بپنیری چو یوز
پیر زنی موی سیه کرده بودگفتم ای ماهک دیرینه روز
موی بتلبیس سیه کرده گیرراست نخواهد شدن این پشت کوز
چه خوش گفت زالی بفرزند خویشچو دیدش پلنگ افکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من
نکردی درین روز بر من جفاکه تو شیر مردی و من پیر زن
دریغا گردن طاعت نهادنگرش همراه بودی دست دادن
بدیناری چو خر در گل بمانندور الحمدی بخواهی صد بخوانند
پِرِ هَفطا ثَله جونی میکندعشغ مقری ثخی و بونی چش روشت
زور باید نه زر که بانو راگزری دوست تر که ده من گوشت
شنیدهام که درین روزها کهن پیریخیال بست بپیرانه سر که گیرد جفت
بخواست دخترکی خوبروی گوهر نامچو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنانکه رسم عروسی بود تماشا بودولی بحمله اوّل عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوختمگر بخامه فولاد جامه هنگفت
بدوستان گله آغاز کرد و حجت ساختکه خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت
میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنانکه سر بشحنه و قاضی کشید و سعدی گفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیستترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
جوانان خرّمند و خوب رخسارولیکن در وفا با کس نپایند
Comments
Loading comments…