باب هشتم

کلیات سعدی — گلستان

مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکردکه عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

آنکس که بدینار و درم خیر نیندوختسر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد

خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبیبا خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد

درخت کرم هر کجا بیخ کردگذشت از فلک شاخ و بالای او

گر امیدواری کزو بر خوریبمنت منه ارّه بر پای او

شکر خدای کن که موفق شدی بخیرز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت

منت منه که خدمت سلطان کنی همیمنت شناس ازو که بخدمت بداشتت

علم چندانکه بیشتر خوانیچون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمندچارپائی برو کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبرکه برو هیزمست یا دفتر

هر که پرهیز علم و زهد و فروختخرمنی گرد کرد و پاک بسوخت

بیفایده هر که عمر در باختچیزی نخرید و زر بینداخت

پندی اگر بشنوی ای پادشاهدر همه عالم به ازین پند نیست

جز بخردمند مفرما عملگرچه عمل کار خردمند نیست

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازیبدولت تو گنه می کند بانبازی

معشوق هزار دوست را دل ندهیور میدهی آن دل بجدائی بنهی

خامشی به که ضمیر دل خویشبا کسی گفتن و گفتن که مگوی

ای سلیم آب ز سر چشمه ببندکه چو پر شد نتوان بستن جوی

سخنی در نهان نباید گفتکه بر انجمن نشاید گفت

امروز بکش چو می توان کشتکاتش چو بلند شد جهان سوخت

مگذار که زه کند کمان رادشمن که بتیر می توان دوخت

میان دو کس جنگ چون آتشستسخن چین بدبخت هیزم کشست

کنند این و آن خوش دگر باره دلوی اندر میان کوربخت و خجل

میان دو تن آتش افروختننه عقلست و خود در میان سوختن

در سخن با دوستان آهسته باشتا ندارد دشمن خونخوار گوش

پیش دیوار آنچه گوئی هوش دارتا نباشد در پس دیوار گوش

بشوی ای خردمند از آن دوست دستکه با دشمنانت بود هم نشست

با مردم سهل خوی دشخوار مگویبا آنکه در صلح زند جنگ مجوی

چو دست از همه حیلتی در گسستحلالست بردن بشمشیر دست

دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزنمغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن

پسندیده است بخشایش ولیکنمنه بر ریش خلق آزار مرهم

ندانست آنکه رحمت کرد بر مارکه آن ظلمست بر فرزند آدم

حذر کن زانچه دشمن گوید آن کنکه بر زانو زنی دست تغابن

گرت راهی نماید راست چون تیرازو بر گرد و راه دست چپ گیر

درشتی و نرمی بهم در بهستچو فاصد که جراح و مرهم نهست

درشتی نگیرد خردمند پیشنه سستی که ناقص کند قدر خویش

نه مر خویشتن را فزونی نهدنه یکباره تن در مذلّت دهد

شبانی با پدر گفت ای خردمندمرا تعلیم ده پیرانه یک پند

بگفتا نیک مردی کن نه چندانکه گردد خیره گرگ تیز دندان

بر سر ملک مباد آن ملک فرماندهکه خدا را نبود بنده فرمانبردار

نشاید بنی آدم خاک زادکه در سر کند کبر و تندی و باد

ترا با چنین گرمی و سرکشینپندارم از خاکی از آتشی

در خاک بیلقان برسیدم بعابدیگفتم مرا بتربیت از جهل پاک کن

گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیهیا هرچه خوانده‌ای همه در زیر خاک کن

اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خویز دست خوی بد خویش در بلا باشد

برو با دوستان آسوده بنشینچو بینی در میان دشمنان جنگ

و گر بینی که با هم یک زبان‌اندکمان را زه کن و بر باره بر سنگ

بروز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیفکه مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت

بلبلا مژده بهار بیارخبر بد ببوم باز گذار

بسیچ سخن گفتن آنگاه کنکه دانی که در کار گیرد سخن

الا تا نشنوی مدح سخنگویکه اندک مایه نفعی از تو دارد

که گر روزی مرادش بر نیاریدو صد چندان عیوبت بر شمارد

مشو غره بر حسن گفتار خویشبتحسین نادان و پندار خویش

یکی یهود و مسلمان نزاع می کردندچنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم

بطیره گفت مسلمان گرین قباله مندرست نیست خدایا یهود میرانم

یهود گفت بتوریة می خورم سوگندو گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

گر از بسیط زمین عقل منعدم گرددبخود گمان نبرد هیچکس که نادانم

روده تنگ بیک نان تهی پر گرددنعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ

پدر چون دور عمرش منقضی گشتمرا این یک نصیحت کرد و بگذشت

که شهوت آتشست از وی بپرهیزبخود بر آتش دوزخ مکن تیز

در آن آتش نداری طاقت سوزبصبر آبی برین آتش زن امروز

بد اختر تر از مردم آزار نیستکه روز مصیبت کسش یار نیست

خاک مشرق شنیده‌ام که کنندبچهل سال کاسه‌ای چینی

صد بروزی کنند در مردشتلاجرم قیمتش همی بینی

مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبدو آدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز

آنکه ناگاه کسی گشت بچیزی نرسیدوین بتمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز

آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیستلعل دشخوار بدست آید از آنست عزیز

بچشم خویش دیدم در بیابانکه آهسته سبق بُرد از شتابان

سمند باد پای از تک فرو ماندشتربان همچنان آهسته میراند

چون نداری کمال فضل آن بهکه زبان در دهان نگه داری

آدمی را زبان فضیحه کندجوز بی مغز را سبکساری

خری را ابلهی تعلیم می دادبرو بر صرف کرده سعی دایم

حکیمی گفتش ای نادان چه کوشیدرین سودا بترس از لوم لایم

نیاموزد بهائم از تو گفتارتو خاموشی بیاموز از بهائم

هرکه تأمل نکند در جواببیشتر آید سخنش نا صواب

یا سخن آرای چو مردم بهوشیا بنشین چون حیوانان خموش

چون در آید مِه از توئی بسخنگرچه به دانی اعتراض مکن

گر نشیند فرشته‌ای با دیووحشت آموزد و خیانت و ریو

از بدان نیکوی نیاموزینکند گرگ پوستین دوزی

بس قامت خوش که زیر چادر باشدچون باز کنی مادر مادر باشد

گر سنگ همه لعل بدخشان بودیپس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

توان شناخت بیک روز در شمایل مردکه تا کجاش رسیده است پایگاه علوم

ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشوکه خبث نفس نگردد بسالها معلوم

خویشتن را بزرگ پنداریراست گفتند یک دو بیند لوچ

زود بینی شکسته پیشانیتو که بازی کنی بسر با غوچ

جنگ و زور آوری مکن با مستپیش سر پنجه در بغل نه دست

سایه پرورده را چه طاقت آنکهرود با مبارزان بقتال

سست بازو بجهل می فکندپنجه با مرد آهنین چنگال

کند هر آینه غیبت حسود کوته دستکه در مقابله گنگش بود زبان مقال

اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خوابشبی ز معده سنگی شبی ز دل تنگی

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازیبدولت تو گنه می کند بانبازی

مار بردست و مار سر بر سنگخیره رائی بود قیاس و درنگ

نیک سهلست زنده بیجان کردکشته را باز زنده نتوان کرد

شرط عقلست صبر تیر اندازکه چو رفت از کمان نیاید باز

نه عجب گر فرو رود نفسشعندلیبی غراب هم قفسش

گر هنرمند از اوباش جفائی بیندتا دل خویش نیازارد و در هم نشود

سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکتقیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

بلند آواز نادان گردن افراختکه دانا را ببی شرمی بینداخت

نمی داند که آهنگ حجازیفرو ماند ز بانگ طبل غازی

چو کنعان را طبیعت بی هنر بودپیمبرزادگی قدرش نیفزود

هنر بنمای اگر داری نه گوهرگل از خارست و ابرهیم از آزر

عالم اندر میان جاهل رامثلی گفته اند صدیقان

شاهدی در میان کورانستمصحفی در سرای زندیقان

سنگی بچند سال شود لعل پاره‌ایزنهار تا بیک نفسش نشکنی بسنگ

تمیز باید و تدبیر و عقل و آنگه ملککه ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست

عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیندبیچاره در آیینه تاریک چه بیند

و قطر علی قطر اذا اتفقت نهرو نهر علی نهر اذا اجتمعت بحر

اندک اندک بهم شود بسیاردانه دانه است غله در انبار

چو با سفله گوئی بلطف و خوشیفزون گرددش کبر و گردنکشی

عام نادان پریشان روزگاربه ز دانشمند نا پرهیزگار

کان بنا بینائی از راه اوفتادوین در چشمش بود و در چاه اوفتاد

بقول دشمن پیمان دوست بشکستیببین که از که بریدی و با که پیوستی

وامش مده آنکه بی نمازستگر چه دهنش ز فاقه بازست

کو فرض خدا نمی گزارداز قرض تو نیز غم ندارد

امروز دو مردم بیش گیرد مرکنفردا گوید تربی ازینجا بر کن

آنکه در راحت و تنعم زیستاو چه داند که حال گرسنه چیست

حال درماندگان کسی داندکه باحوال خویش در ماند

ای بر مرکب تازنده سواری هشدارکه خر خار کش مسکین در آب و گلست

آتش از خانه همسایه درویش مخواهکانچه بر روزن او میگذرد دود دلست

خری که بینی و باری بگل در افتادهبدل برو شفقت کن ولی مرو بسرش

کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتادمیان ببند و چو مردان بگیر دُمب خرش

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آهبکفر یا بشکایت بر آید از دهنی

فرشته‌ای که وکیلست بر خزاین بادچه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی

جهد رزق ار کنی و گر نکنیبرساند خدای عزّ و جل

ور روی در دهان شیر و پلنگنخورندت مگر بروز اجل

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلماتبچند محنت و خورد آنکه خورد آب حیات

مسکین حریص در همه عالم همی روداو در قفای رزق و اجل در فقای او

هر که را جاه و دولتست و بدانخاطری خسته در نخواهد یافت

خبرش ده که هیچ دولت و جاهبسرای دگر نخواهد یافت

مردکی خشگ مغز را دیدمرفته در پوستین صاحب جاه

گفتم ای خواجه گر تو بدبختیمردم نیک بخت را چه گناه

الا تا نخواهی بلا بر حسودکه آن بخت برگشته خود در بلاست

چه حاجت که با او کنی دشمنیکه او را چنین دشمنی در قفاست

سرهنگ لطیف خوی دلداربهتر ز فقیه مردم آزار

زنبور درشت بی مروت را گویباری چو عسل نمی دهی نیش مزن

ای بناموس کرده جامه سپیدبهر پندار خلق و نامه سیاه

دست کوتاه باید از دنیاآستین خوه دراز و خوه کوتاه

پیش درویشان بود خونت مباحگر نباشد در میان مالت سبیل

یا مرو با یار ازرق پیرهنیا بکش بر خان و مان انگشت نیل

دوستی با پیلبانان یا مکنیا طلب کن خانه‌ای در خورد پیل

سرکه از دست رنج خویش و ترهبهتر از نان دهخدا و بره

امید عافیت آنگه بود موافق عقلکه نبض را بطبیعت شناس بنمائی

بپرس هرچه ندانی که ذلّ پرسیدندلیل راه تو باشد بعزّ دانائی

چو لقمان دید کاندر دست داودهمی آهن بمعجز موم گردد

نپرسیدش چه میسازی که دانستکه بی پرسیدنش معلوم گردد

حکایت بر مزاج مستمع گویاگر خواهی که دارد با تو میلی

هر آن عاقل که با مجنون نشیندنباید کردنش جز ذکر لیلی

رقم بر خود بنادانی کشیدیکه نادانرا بصحبت برگزیدی

طلب کردم ز دانائی یکی پندمرا فرمود با نادان مپیوند

که گر دانای دهری خر بباشیوگر نادانی ابله تر بباشی

کسی که لطف کند با تو خاک پایش باشو گر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک

سخن بلطف و کرم با درشتخوی مگویکه زنگ خورده نگردد بنرم سوهان پاک

ندهد مرد هوشمند جوابمگر انگه کزو سؤال کنند

گرچه بر حق بود مزاج سخنحمل دعویش بر محال کند

تا نیک ندانی که سخن عین صوابستباید که بگفتن دهن از هم نگشائی

گر راست سخن گوئی و دربند بمانیبه زانکه دروغت دهد از بند رهائی

یکی را که عادت بود راستیخطائی رود در گذارند ازو

و گر نامور شد بقول دروغدگر راست باور ندارند ازو

سگی را لقمه‌ای هرگز فراموشنگردد ور زنی صد نوبتش سنگ

و گر عمری نوازی سفله‌ای رابکمتر تندی آید با تو در جنگ

مکن رحم بر گاو بسیار بارکه بسیار خسبست و بسیار خوار

چو گاو ار همی بایدت فربهیچو خر تن بجور کسان در دهی

گه اندر نعمتی مغرور و غافلگه اندر تنگ دستی خسته و ریش

چو در سرا و ضرّا حالت اینستندانم کی بحق پردازی از خویش

وقتیست خوش آنرا که بود ذکر تو مونسور خود بود اندر شکم حوت چو یونس

گر بمحشر خطاب قهر کندانبیا را چه جای معذرتست

پرده از روی لطف گو بردارکاشقیا را امید مغفرتست

پندست خطاب مهتران آنگه بندچون پند دهند و نشنوی بند نهند

نرود مرغ سوی دانه فرازچون دگر مرغ بیند اندر بند

پند گیر از مصائب دگرانتا نگیرند دیگران بتو پند

شب تاریک دوستان خدایمی بتابد چو روز رخشنده

وین سعادت بزور بازو نیستتا نبخشد خدای بخشنده

از تو بکه نالم که دگر داور نیستوز دست تو هیچ دست بالاتر نیست

آنرا که تو رهبری کسی گم نکندو آنرا که تو گم کنی کسی رهبر نیست

غمی کز پیش شادمانی بریبه از شادیی کز پستش غم خوری

گرت خوی من آمد نا سزاوارتو خوی نیک خویش از دست مگذار

نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودیکسی بحال خود از دست کس نیاسودی

دونان بخورند و گوش دارندگویند امید به که خورده

روزی بینی بکام دشمنزر مانده مانده و خاکسار مرده

نه هر بازو که در وی قوتی هستبمردی عاجزان را بشکند دست

ضعیفان را مکن بر دل گزندیکه در مانی بجور زورمندی

هزار باره چراگاه خوشتر از میدانولیکن اسب ندارد بدست خویش عنان

فریدون گفت نقاشان چین راکه پیرامون خرگاهش بدوزند

بدان را نیک دار ای مرد هشیارکه نیکان خود بزرگ و نیک روزند

آنکه حظّ آفریده و روزی دادیا فضیلت همی دهد یا بخت

موحد چه در پای ریزی زرشچه شمشیر هندی نهی بر سرش

امید و هراسش نباشد ز کسبر اینست بنیاد توحید و بس

چو حق معاینه دانی که می بباید دادبلطف به که بجنگ آوری بدلتنگی

خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفسقهر ازو بستانند و مزد سرهنگی

قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیارثابت کند از بهر تو ده خربزه زار

جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداستکه پیر خود نتواند ز گوشه‌ای برخاست

جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزدکه پیرست رغبت را خود آلت برنمیخیزد

بر آنچه میگذرد دل منه که دجله بسیپس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت زدست بر آید چو نخل باش کریمورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

کس نبیند بخیل فاضل راکه نه در عیب گفتنش کوشد

ور کریمی دو صد گنه داردکرمش عیبها فرو پوشد

کهن خرقه خویش پیراستنبه از جامه عاریت خواستن

ما نصیحت بجای خود کردیمروزگاری درین بسر بردیم

گر نیاید بگوش رغبت کسبر رسولان پیام باشد و بس

یا ناظراً فیه سل بالله مرحمةعلی الصنف واستغفر لِصاحبه

و اَطلب لنفسک من خیر ترید بهامن بعد ذلک غفراناً لکاتبه

وقتی بلطف گوی و مدارا و مردمیباشد که در کمند قبول آوری دلی

وقتی بقهر گوی که صد کوزه نباتگه گه چنان بکار نیاید که حنظلی

بدوست گرچه عزیزست راز دل مگشایکه دوست نیز بگوید بدوستان عزیز

هر که با دشمنان بصلح بودسر آزار دوستان دارد

شکم بند و دستست زنجیر پایشکم بنده نادر پرستد خدای

ترحم بر پلنک تیز دندانستمکاری بود بر گوسپندان

نکوئی با بدان کردن وبال استندانند این سخن جز هوشمندان

ز بهر آنکه با گرگان نکوئیبدی باشد بجای گوسپندان

Comments

Loading comments…