باب هفتم
کلیات سعدی — گلستان
چون بود اصل گوهری قابلتربیت را درو اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کردآهنی را که بد گهر باشد
سگ بدریای هفت گانه بشویکه چو تر شد پلید تر باشد
خر عیسی گرش بمکه برندچون بیاید هنوز خر باشد
سختست پس از جاه تحکم بردنخو کرده بناز جور مردم بردن
وقتی افتاد فتنهای در شامهر کس از گوشهای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمندبوزیری پادشا رفتند
پسران وزیر ناقص عقلبگدایی بروستا رفتند
اگر صد ناپسند آید ز درویشرفیقانش یکی از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهیاز اقلیمی باقلیمی رسانند
هر که در خردیش ادب نکننددر بزرگی فلاح ازو برخاست
چوب تر را چنانکه خواهی پیچنشود خشک بآتش راست
استاد معلم چو بود بی آزارخرسک بازند کودکان در بازار
پادشاهی پسر بمکتب دادلوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته بزرجور استاد به ز مهر پدر
چو دخلت نیست خرج آهستهتر کنکه میگویند ملّاحان سرودی
اگر باران بکوهستان نباردبسالی دجله گردد خشک رودی
خداوندان کام و نیکبختیچرا سختی خورند از بیم سختی
برو شادی کن ای یار دلفروزغم فردا نشاید خورد امروز
هر که علم شد بسخا و کرمبند نشاید که نهد بر درم
نام نکوئی چو برون شد بکویدر نتوانی که ببندی بروی
گر چه دانی که نشنوند بگویهرچه دانی ز نیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینیبدو پای اوفتاده اندر بند
دست بر دست میزند که دریغنشنیدم حدیث دانشمند
حریف سفله در پایان مستینیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران برفشاندزمستان لاجرم بی برگ ماند
گرچه سیم و زر ز سنگ آید همیدر همه سنگی نباشد زرّ و سیم
بر همه عالم همی تابد سهیلجائی انبان میکند جائی ادیم
فراموشت نکرد ایزد در آن حالکه بودی نطفه مدفون مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراکجمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشت مرتب کرد بر کفدو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همتکه خواهد کردنت روزی فراموش
جامه کعبه را که می بوسنداو نه از کرم پیله نامی شد
با عزیزی نشست روزی چندلاجرم همچنو گرامی شد
پسری را پدر وصیت کردکای جوان بخت یادگیر این پند
هرکه با اهل خود وفا نکندنشود دوست روی و دولتمند
زنان بار دار ای مرد هشیاراگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر بنزدیک خردمندکه فرزندان نا هموار زایند
بصورت آدمی شد قطره آبکه چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیستبتحقیقش نشاید آدمی خواند
جوانمردی و لطفست آدمیتهمین نقش هیولانی مپندار
هنر باید که صورت می توان کردبایوانها در از شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسانچه فرق از آدمی تا نقش دیوار
بدست آوردن دنیا هنر نیستیکی را گر توانی دل بدست آر
از من بگوی حاجی مردم گزای راکو پوستین خلق بآزار میدرد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنکبیچاره خار میخورد و بار میبرد
تا ندانی که سخن عین صوابست مگویو آنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
ندهد هوشمند روشن رایبفرو مایه کارهای خطیر
بوریا باف اگرچه بافنده استنبرندش بکارگاه حریر
وه که هر گه که سبزه در بستانبدمیدی چه خوش شدی دل من
بگذر ای دوست تا بوقت بهارسبزه بینی دمیده بر گل من
بر بنده مگیر خشم بسیارجورش مکن و دلش میازار
او را تو بده درم خریدیآخر نه بقدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چندهست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان و آغوشفرمانده خود مکن فراموش
غلامی که طوع خدمت تستخشم بیحد مران و طیره مگیر
که فضیحت بود بروز شماربنده آزاد و خواجه در زنجیر
نیفتاده بر دست دشمن اسیربگردش نباریده باران تیر
پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیندشیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
بیار آنچه داری ز مردی و زورکه دشمن بپای خود آمد بگور
نه هر که موی شکافد بتیر جوشن خایبروز حمله جنگ آوران بدارد پای
بکار های گران مرد کاردیده فرستکه شیر شرزه در آرد بزیر خَمّ کمند
جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشدبجنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلومستچنانکه مسئله شرع پیش دانشمند
خر که کمتر نهند بر وی باربی شک آسودهتر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشیدبدر مرگ همانا که سبکبار آید
وانکه در نعمت و آسایش و آسانی زیستمردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید
بهمه حال اسیری که ز بندی برهدبهتر از حال امیری که گرفتار آید
فرشته خوی شود آدمی بکم خوردنو گر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشتخلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
کریمانرا بدست اندر درم نیستخداوندان نعمت را کرم نیست
توانگران را وقفست و نذر و مهمانیزکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی
تو کی بدولت ایشان رسی که بتوانیجزین دو رکعت و آن هم بصد پریشانی
شب پراکنده خسبد آنکه پدیدنبود وجه بامدادانش
مور گرد آورد بتابستانتا فراغت بود زمستانش
خداوند مکنت بحق مشتغلپراکنده روزی پراکنده دل
ای طبل بلند بانگ در باطن هیچبی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ
روی طمع از خلق بپیچ ار مردیتسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
تشنگانرا نماید اندر خوابهمه عالم بچشم چشمه آب
گر بی هنر بمال کند کبر بر حکیمکون خرش شمار و گر گاو عنبرست
برنج و سعی کسی نعمتی بچنگ آرددگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد
آنرا که عقل و همت و تدبیر و رای نیستخوش گفت پردهدار که کس در سرای نیست
دیده اهل طمع بنعمت دنیاپُر نشود همچنانکه چاه بشبنم
سگی را گر کلوخی بر سر آیدز شادی بر جهد کین استخوانیست
و گر نعشی دو کس بر دوش گیرندلئیم الطبع پندارد که خوانیست
بخون عزیزان فرو برده چنگسر انگشتها کرده عناب رنگ
دلی که حور بهشتی ربود و یغما کردکی التفات کندبر بتان یغمائی
من کان بین یدیه ما اشتهی رطبیغنیه ذلک عن رجم العناقید
چون سگ درنده گوشت یافت نپرسدکین شتر صالحست یا خر دجّال
با گرسنگی قوّت پرهیز نماندافلاس عنان از کف تقوی بستاند
هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیحکو را جز آن مبالغه مستعار نیست
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گویبر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
او در من و من درو فتادهخلق از پی ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانیاز گفت و شنید ما بدندان
جور دشمن چکند کز نکشد طالب دوستگنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند
اگر ژاله هر قطرهای در شدیچو خر مهره بازار ازو پر شدی
گر از نیستی دیگری شد هلاکمرا هست بط را ز طوفان چه باک
ور اکبات نیاق فی هوادجهالم یلتفتن الی من غاص فی الکثب
دونان چو گلیم خویش بیرون بردندگویند چه غم گر همه عالم مردند
پدر بجای پسر هرگز این کرم نکندکه دست جود تو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشایدترا برحمت خود پادشاه عالم کرد
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویشکه تیره بختی اگر هم برین نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هستبخور ببخش که دنیا و آخرت بردی
در من منگر تا دگران چشم ندارندکز دست گدایان نتوانکرد ثواتی
Comments
Loading comments…